تبليغاتX
amir.blogfa.com

مرکز پخش مواد غذایی برفرازی

پخش انواع برنج پاکستانی.

پخش انواع ماکارونی.

پخش رب و کنسروجات.

پخش قندوشکر و نمک.

 آدرس مرکز فروش:نیشابور.خیابان امام خمینی ۱۵.بعداز پاساژقریشی.مرکزپخش مواد غذایی برفرازی.

تلفن دفتر فروش :۲۲۲۶۱۳۲ـ۰۵۵۱

فکس:۲۲۲۶۱۳۲ـ۰۵۵۱

+ نوشته شده توسط amir در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 11:28 بعد از ظهر |

سيزده نكته براي زندگي بهتر.

۱- دوستت دارم نه بخاطر شخصیت تو بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدامی کنم.

۲- هیچکس لیاقت اشکهای تورا ندارد و کسی که ارزش تو را داردهرگز باعث ریختن اشکهای تو نمی شود.

۳- اگر کسی تو را انطور که می خواهی دوست نداردبه این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

۴- دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

۵- بدترین شکل دلتنگی برای کسی آنست که در کنار او باشی و بدانی هرگز به او نخواهی رسید.

۶- هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو باشد.

۷- توممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افرادتمام دنیا هستی.

۸- هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران.

۹- شاید خدا خواسته که بسیاری از افراد نامناسب را بشناسی و سپس فرد مناسب را بشناسی. در این صورت وقتی او را یافتی می توانی بهتر شکر گذار باشی.

۱۰- به چیزی که گذشت غم مخور به آنچه پس ان مانده لبخند بزن.

۱۱- همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.

۱۲- خود را به فرد بهتر ی تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

۱۳- زیاده از حد خودت را تحت فشار نگذار بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش رو نداری.

+ نوشته شده توسط amir در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 6:36 قبل از ظهر |

سال نو مبارك باد.

نوروز یادگار صداقت جمشید

  عشق

 

 فرهاد  و عظمت کورش بر

 

 همگی ایرانیان

 

 مبارک باد.

+ نوشته شده توسط amir در یکشنبه چهارم فروردین 1387 و ساعت 11:26 بعد از ظهر |

نسيم دوست ساسان

نسيم دوست ساسان

تركه با دوست دخترش ميرن پارك تركه ميگه :عزيزم اگه اين درخت كاج زبون داشت الان به ما چي ميگفت ؟ دختره ميگه اگه زبون داشت ميگفت كره خر من زردآلوام نه كاج.
 

از يك معتاد ميپرسن چطور شد كه معتاد شدي؟ ميگه با بچه ها قرار گزاشتيم روزهاي تعطيل تفريحي بكشيم يه هويي خورديم به عيدنوروز.

به طرف ميگن انگيزت چيه هي كنكور ميدي؟ ميگه:والا به خاطر سانديس وكيك.

اصفهانیه مرده بود، روی سنگ قبرش نوشته بودن، احمدآقا مرده اس ولی مغازه بازه اس.
 

عبارت «کلاه سرت گذاشتن تا زانو» یعنی چه؟ الف) فروش پراید دوگانه سوز بدون مخزن. ب) قول تحویل ال نود تا پس فردا. ج) تحویل پژو جي ال ايكس با یک مأمور آتش نشانی در صندوق عقب. د) من مادرم مریضه، کارت سوختتو بده، چند لیتر بنزین بزنم.
 

عشق با لبخند شروع ميشود.با بوسه شکوفا ميشود.با گريه رشد ميکند.با 110 تمام ميشود.

زنه از شوهرش مي پرسه از چيه من بيشتر خوشت مي آد؟ از صورت زيبا و يا هيكل متناسبم؟ مرده يه نگاهي به سر تا پاي زنش مي ندازه و ميگه از اعتماد به نفست!!!

باتشكر ازدوست عزيزم هاشم سكاكي از نيشابور
 

ترکه توي اتوبوس پر جمعيت پيله كرده بود به راننده و در گوش راننده حرف مي زد. راننده مرتب بهش مي گفت: برو بشين سر جات. اخرش مسافرها به راننده مي گن: اقاي راننده به حرفش گوش كن شايد كاري داره. راننده مي گه: نه بابا اومده به من مي گه: چپ كن يه كم بخنديم.

باتشكر ازدوست عزيزم حسام
 

كدام مورد كوتاه‌تر است؟ الف) مدت خوشحالي بعد از قبول‌شدن در دانشگاه ب) عمر پدر دانشجويان دانشگاه آزاد ج) مانتوي خواهران دانشجو د) پاي فارغ‌التحصيلان نسبت به دستشان

 قبل از ازدواج ٠ ٠ ٠ مرد: آره، ديگه نمی‌‌تونم بيش از اين منتظر بمونم. زن: می‌‌خواهى من از پيشت برم؟ مرد: نه! فکرش را هم نکن. زن: منو دوست داری؟ مرد: البته! زن: آيا تا حالا به من خيانت کردی؟ مرد: نه! چرا چنين سوالى می‌‌کنی؟ زن: منو مسافرت می‌‌بری؟ مرد: مرتب! زن: آيا منو می‌‌زنی؟ مرد: به هيچوجه! من از اين آدما نيستم! زن: می‌‌تونم بهت اعتماد کنم؟ ٠ ٠ ٠ بعد از ازدواج همين متن را اين دفعه از پائين به بالا بخوانيد.

 ديرين ديرين ديرين ديرين ديرين ديرييييين ديييريريرين . . . . . . . . . . . بي ذوق با احساس بخون آهنگ پلنگ صورتي.
 

باتشكر ازدوست عزيزم رضا ازدزفول

 

+ نوشته شده توسط amir در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 0:5 قبل از ظهر |

دلنوشته ها


 پازل دل يکي رو بهم ريختن هنر نيست ..... هر وقت با تيکه هاي شکسته ي دل يک نفر يک پازل دل جديد براش ساختي هنر کردي.

 مطمئن باش که در زماني مناسب خداوند براي گفتن حرفي به جا و شجاعانه وسيله اي را طوري برايت فراهم مي کند که هر گز فکرش را هم نمي کني. بروس ويل کنسن

 شايد آن روز که سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد کرد )) خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و ياس زندگي اجبارست.

 مينويسم يادگاری تا بماند روزگاری گر نماند روزگاری این بماند یادگاری سرسبزترین بودم و زردم کردی تبعیدی فصل شوم و دردم کردی من چشم و چراغ این و آن بودم انگشت نما و کوچه گردم کردی.


قانون معرفت ميگه: باهام باشي باهاتم...... ديوونه بشي ديوونه ميشم....... مريض بشي مريض ميشم...... بميري ميميرم..... تنهام بذاري ......منتظرت ميمونم.

تصور كن اگر قرار بود هر كس به اندازه ي دانش خود حرف بزند چه سكوتي بر دنيا حاكم ميشد ... ..... ناپلئون.


همیشه نگاهی رو باور کن که وقتی از اون دور شدی در انتظارت بمونه.


امام حسين (ع) فرمود: کاري مکن که از آن پوزش بخواهي، زيرا مومن نه بد مي کند و نه عذر مي طلبد و منافق هر روز بد مي کند و عذر مي خواهد.

بشکن طلسم حادثه را بشکن ! مهر سکوت , از لب خود بردار, منشين به چاهسار فراموشي ,بسپار غم خويش به راه , بسپار.............(حميد مصدق)

باتشكر ازدوست عزيزم سارا


پرسيدم عشق چيست؟ گفت: آتشي است. گفتم مگر آن را ديده اي؟ گفت نه در ان سوخته ام.

باتشكر ازدوست عزيزم حسام

 

+ نوشته شده توسط amir در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 11:38 بعد از ظهر |

 به ياد يار

صد بار قسم خوردم كه نام تو رو بر زبان نياورم . ولي افسوس قسم هم نام تو بود.

 میل به عشق, قاطعانه ترین نشانه برای اثبات وجود خداوند است.گواه دیگری وجود ندارد. چون انسان عشق می ورزد, پس خدا وجود دارد. چون انسان بدون عشق نمی تواند زندگی کند, پس خدا وجود دارد.

باتشكر ازدوست عزيزم مجيد

 يادت باشه كه دنيا "كروي"است هر وقت احساس كردي اخرش

                          است.شايد نقطه ي شروع باشد... 


 خواستم خودم رو گول بزنم.همه خاطراتم رو انداختم يه گوشه و گفتم: فراموش...اما يه "چيزي ته دلم خنديد و گفت:" يادمه!...


 بر خاک بخواب نازنين،تختی نيست. آواره شدن ,حکايت سختی نيست. از پاکی اشکهای خود فهميدم . لبخند هميشه راز خوشبختی نيست.

باتشكرازدوست عزيزم صدف از قائمشهر


تو را گم مي كنم هر روز و پيدا مي كنم هر شب ... بدين سان خواب ها را با تو زيبا مي كنم هر شب ... تبي اين كاه را چون كوه سنگين مي كند آنگاه ... چه آتش ها كه در اين كوه برپا مي كنم هر شب ...

فرصت براي گريستن دارم اما براي ديدنت همين يك لحظه باقيست.
 

باتشكر ازدوست عزيزم سارا


 چه نورانی اند دوستی ها وقتی این اکسیر مقدس ، نامهربانی ها را به مهربانی و کدورت ها را به لطف و دوری ها را به نزدیکی تبدیل می کند...... چندباری چشیده ام ، فوق العاده زیباست ، هرچند که تحمل تلخی ابتدایش سخت می نماید.

 زمين عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشين به هوا رفت. خدا يكي از آن هزار هزار سنگ آتشين را به من داد تا در سينه‌ام بگذارم و قلبم باشد.

باتشكر از دوست عزيزم حميد يوسفي از نيشابور


ليلي زیر درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد گل داد سرخ سرخ .گلها انار شد ؛داغ داغ . هر اناری هزار تا دانه داشت . دانه ها عاشق بودند دانه ها توی انار جا نمی شدند انار كوچك بود . دانه ها تر كیدند ؛انار ترك برداشت . خون انار روی دست لیلی چكید .لیلی انار ترك خورده را از شاخه چید . مجنون به لیلی اش رسید .خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود كافیست انار دلت ترك بخورد.

باتشكر ازدوست عزيزم جعفر هوايي از نيشابور


 در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان . قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چويه ي دار از من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم.


باتشكر ازدوست عزيزم هدي

+ نوشته شده توسط amir در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 11:12 بعد از ظهر |

سلامي چو بوي خوش آشنايي.


 يه روز صبح كوره از خواب پا ميشه ميگه "ميبينم امروزم نميبينم.


بي تو آنلاين شبي باز از آن روم گذشتم ... همه تن چشم شدم دنبال آيدي تو گشتم... شوق ديدار تو لبريز شد از کيس وجودم .... شدم آن ديوانه که بودم .... وسط صفحه دسکتاپ .... روم ياد تو درخشيد .... دينگ صد پنجره پيچيد ... شکلکي زرد بخنديد .... يادم آمد که شبي با هم از آن چت گذشتيم ... روم گشوديم .... و در آن پي ام دلخواسته گشتيم.

 آهنگ جديد مهرشاد : حاجي تو ديگه کي هستي دسته الياسو بستي ميونه هستي و قدسي بگو مال کي هستي !!!

 پرزيدنت بوش درکاخ سفيد بمناسبت ماه اسلامی رمضان مراسم افطار برگزارکرد پرزيدنت بوش ميگويد مسلمانان خشن افراطی در پی از هم پاشيدن بافت جامعه هستند و ميخواهند پيشرفت آزادی را در جوامع اسلامی و ديگر نقاط جهان متوقف کنند. پرزيدنت بوش اين نظر را در هفتمين افطار سالانه کاخ سفيد بمناسبت ماه اسلامی رمضان مطرح ساخت.


باتشكر ازدوست عزيزم جعفر هوايي از نيشابور


به رشتیه میگن نظرت راجع به اس ام اس چیه؟میگه:اس ام اس مثل زن گرفتنه.خرجشو تو میدی.کیفشو یکی دیگه میبره.


با تشكر ازدوست عزيزم هاشم سكاكي از نيشابور

احمدي نژاد: آمريکا عمرا به ايران حمله کنه ، خبرنگار : از کجا ميدونيد ؟ احمدي نژاد : الياس گفته.

 در پي کاهش جمعيت پسران نسبت به دختران: درخيابان: دختر:جـــــــــووون! جيگرتــــــــــــــــو! پسر: ايييييييييييش! گمشو! دختر: شماره بدم زنگ مي‌زني؟! پسر: واه واه ! مگه خودت برادر و پدر نداري! واسه چي مزاحم پسر مردم ميشي؟؟؟؟؟

ترکه و لره و تهرانيه رفته بودن دزدي.يکهو صاحب خونه مياد. اون سه تا ميرن تو گوني قايم ميشن . مرده مياد يه لگد ميزنه به گوني اول . تهرانيه صداي گردو در مياره . به دومي ميزنه ...لره صداي نون خشک ميده . به سومي که ترکه توش بوده ميزنه . صدايي نمياد . دوباره ميزنه بازم صدا نميده . چند بار ديگه ميزنه . ترکه شاکي ميشه مياد بيرون ميگه : کره خر ، آرده.

 

+ نوشته شده توسط amir در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 و ساعت 11:14 بعد از ظهر |

 

آري آغاز دوست داشتن است.

 به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي. به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي. به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت. به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر. به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست.

 بد نيست اگر کمي به هم فکر کنيم در بحبوحه خنده به غم فکر کنيم بد نيست اگرخانه ما سيماني است به خشت و گل و نفوذ نم فکر کنيم هر وقت زيادمان دلي ميشکند بد نيست که يک لحظه به کم فکر کنيم من عاشق و تو هر که در اين عصر غريب بد نيست اگر کمي به هم فکر کنيم.

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارک. پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت ولی مادر دیگر در این دنیا نبود.


باتشكراز دوست عزيزم حسام


 اهالي يک دهکده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا کنند. در روز موعود، همهء مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يک پسر بچه با خودش چترآورده بود و اين يعني ايمان.

 اونيكه ميگفت جونش به جونت بنده حالا داره به گريه هات ميخنده اوني كه مي گفت بدون تو ميميره دروغ ميگه دلش جنس كويره دروغ ميگه تو گوش نده به حرفاش نگو هنوز ميخواي بموني باهاش خيال نكن بدون اون ميميري بزار بره نباشه جون ميگيري.

باتشكر ازدوست عزيزم رضا از دزفول

 

بعضي عشقها مثل حضرت نوح اند. فقط از ترس طوفان ميان طرف تو _بعضي عشقها مثل حضرت آدم اند. فقط خاصيتشون اينه که اولينه _بعضي عشقها مثل حضرت ابراهيم اند. بايد توشون همه چيتو قرباني کني _بعضي عقشها مثل حضرت مسيح اند. آخرش آدم رو به صليب مي کشند _بعضي عشقها مثل حضرت موسا اند. يه خورده که دور بشي جات رو يه گوساله پر مي کنه.

باتشكر ازدوست عزيزم فيونا از بيرجند 

 انديشيدن به پايان هرچيزي شيريني حضورش را تلخ مي کند... بگذار پايان تو را غافلگير کند درست مانند آغاز.

 باتشكرازدوست عزيزم صدف از قائمشهر


 ماهي به آب گفت : تو نميتوني اشكاي منو ببيني , چون من توي آبم... آب جواب داد اما من ميتونم اشكاي تو رو احساس كنم چون تو توي قلب مني. 

 باتشكر ازدوست عزيزم جعفرهوايي از نيشابور
 

  اگه عشقم حقيره ! اگه جسمم کويره ! اگه هميشه تنهام ! اگه خاليه دستام ! براي تو عاشق ترين عاشق دنيام.

با تشكر ازدوست عزيزم دانيال ناصري از نيشابور

عشق را رنگ آبي زدم، دوست داشتن را قرمز، نامردي را سياه، دروغ را سفيد، ولي نمي دانم چرا به تو كه ميرسم نمي دانم مهرباني چه رنگي است.

 مي داني ديشب در عمق تنهاييم در سکوت پايان نا پذير اتاقم دلم براي خودم سوخت و خاکستر شد براي دلي که هيچ ظلمي نکرد و هيچ جفايي نکرد و هيچ کس را نيازارد. اما خود ظلم و جفا ديد و شکست و خرد شد.

با تشكر ازدوست عزيزم هدي

سلام من امدم.سلام من امدم.

 

+ نوشته شده توسط amir در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 12:30 بعد از ظهر |
نوروز 86مبارک

  آغاز سال 1386خورشیدی وفرارسیدن بهار و نوروزباستانی ایرانیان

 رابه همه هم میهنان عزیز و دوستان گرامی شادباش وتبریک عرض 

                                              مینمایم

          

           عیدتان مبارک

يک سال گذشت
خداي من ، يک سال گذشت هرچه کردم ، ديدي و هر چه بخشيدي و عفو کردي نديدم خداي من ، هراسان شدم پناهم دادي ، بيمار شدم شفايم دادي .آرامش و امنيت که رسيد ، طبيب و پناه را از يادم بردم . خداي من ، يک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه و سيصدوشصت و پنج روز. چگونه است که رهايم نميکني؟ چگونه است که هرگز، هرگز از تو نااميد نميگردم؟
اين چه رسم خدايي است؟ خداي من آواي ملکوتي يا مقلب القلوب و الابصار مي آيد. تو مرا ميخواني که بخوانمت ؟ اين منم با حسرت سال هاي رفته يا مدبر الليل و النهار . اين منم با هزاران اميد به سال هاي پيش رو يا محول الحول و الاحوال . خداي من بندگي ام را بپذير ، التماس مرا بشنو حول حالنا ، حول حالنا.
خداي من آرزويم چه شد؟ الي احسن الحال .
خوب من ، بوي عطر تحويل مي آيد .
چه مبارک تقديري!

  (برگرفته از مجله موفقيت)

           نوروزتان مبارک

حديثی از معلي بن خنيس روايت شده است كه گفت : «روز نوروز بر حضرت جعفر بن محمد (ع ) درآمدم و ايشان فرمودند «آيا اين روز را مي شناسي» ؟ گفتم «فداي تو شوم ، اين روزي است كه ايرانيان آن را بزرگ مي دارند و به يكديگر هديه و ارمغان مي دهند.»

سپس حضرت صادق فرمودند «سوگند به خداوند كه اين بزرگداشت نوروز به علت امري كهن است كه برايت بازگو مي كنم تا آن را دريابي» . پس گفت «اي معلي ، روز نوروز روزي است كه خداوند از بندگان خدا پيمان گرفت كه او را بپرستند و او را شريك و انبازي نگيرند و به پيامبران و راهنمايان او بگروند و به پيشوايان دين ايمان بياورند.»

«همان روزي است كه آفتاب در آن طلوع كرد و بادها وزيدن گرفت و زمين در آن شكوفا و درخشان شد.»

همان روزي است كه كشتي نوح (ع ) در كوه آرام گرفت ، همان روزي است كه پيامبر خدا، اميرالمؤمنين علي (ع ) را بر دوش خود گرفت تا بت هاي قريش را از كعبه به زير افكند و بتان را خرد كند، چنان كه ابراهيم (ع ) نيز اين كار را كرد .

همان روزي است كه پيامبر به ياران خود فرمودند كه با علي (ع ) به عنوان اميرالمؤمنين بيعت كنند (عيد غديرخم ).

همان روزي است كه حضرت قائم (عج ) بر دجال پيروز شود و او را در كنار كوفه بر دار كشد و هيچ روز نوروزي نيست كه ما در آن متوقع گشايش و فرجي نباشيم ، زيرا نوروز از روزهاي ما شيعيان است .»

(بحار الانوار - علامه مجلسي جلد 14 مبحث نوروز )

                               پرواز ماهی

 

تبریک بهار

 

لا بهلای این همه روزمرگی، بهار اتفاق دلپذیری است. بهانهای که سردی زمستان را از یادمان ببرد و دلخوشمان کند که خورشید خواهد درخشید. لحظه لحظهتان متبرک باد.

 

          کاش ما آن دو پرستو بودیم

                    که همه عمر سفر می کردیم

                                          از بهاری به بهاری دیگر

 

+ نوشته شده توسط amir در چهارشنبه یکم فروردین 1386 و ساعت 1:31 قبل از ظهر |
   خسته از خود

   

دوست داشتن خیلی شبیه احتیاج داشتن است
يک جور احتياج داشتن مفرط
و گاهی هم دوست داشتن راهی برای فراموش کردن است
چند روزیست غریبه ای در زندگیم پیدا شده ... حس میکنم دوستش دارم ...
و خودش هم باور کرده که  خیلی دوستش دارم !
نمی دانم ... شاید برای به خاکسپاری خاطرات گذشته  !
گاهی آدم دلش میخواهد از خودش فرار کند
از خودش و گذشته اش و آينده ای که نمی خواهد داشته باشد
به هر طرف که می دود ؛‌ باز هم جز خودش ؛ کسی نيست
به کسی دل می بندد تا خودش را فراموش کند
به کسی ديگر که مثل خود او از خودش فرار کرده است و از دیگران هم همینطور
مدتی می گذرد
اندکی آرام می گيرد و کمی فراموش می کند
اما دوباره عصيان می کند و خودش می شود
همانی می شود که روزی از او فرار کرده بود
همانی می شود که نمی خواست باشد
دل می کند و همه چيز را به هم می ريزد و در پی يافتن سعادت
چیزی که گمشده همیشگی اوست
به تنهائی میگریزد و باز...


خودش را می بيند و نااميدانه به ديوار بلند آرزوهای سرکوب شده اش چنگ می زند
باز هراسان و دربدر از خويش می گريزد تا شايد
باز در خم کوچه ای ؛
کسی مثل خودش را بيابد و او را در آغوش بکشد
تا چند روزی باز فراموش کند و مشغول باشد
مدام واژه های عاشقانه تکرار می شود و مدام لبهای ترک خورده  ((‌
دوستت دارم ))‌ را تکرار می کنند
و شاید در لحظه ای کوتاه
آدم بدون اينکه خودش بفهمد
در بالای پرتگاهی که راه برگشتنش سخت است
رها شود

آری ...  اين جا نمی شود به کسی نزديک شد ،
آدم ها از دور دوست داشتنی ترند  .................

 

                نقاب

                 

 

                

 



 

+ نوشته شده توسط amir در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 1:40 قبل از ظهر |

تولیدی و نمایشگاه زیتون

 

تولیدی و نمایشگاه زیتون

 

  

طراحی و ساخت انواع کابینتهای MDF و فلزی.

 

 

طراحی و ساخت کلیه مصنوعاتMDF، ملامینه،

 

 لترون و PVC.

 

 

 

آدرس نمایشگاه: نیشابور، خیابان کمال الملک، بعد از چهارراه

 

 آموزش و پرورش ، روبروی تولیدی میز تلویزیون احمد زاده.

 

 

تلفن نمایشگاه: 3353512- 0551

 

+ نوشته شده توسط amir در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و ساعت 3:59 بعد از ظهر |

هنوزم عاشقتم؟؟؟

از طرف صدا وسيما با تركه مصاحبه ميکنن مي‌پرسن مناسبت اين روزا چيه؟ مي‌گه: شهادت امام حسين و 22 تن از يارانش به دست صدام صهيونيست و همچنين روز 72 بهمن، روز پيروزي انقلاب در صحراي كربلا و فرار يزيد از كربلا به دانمارك و برخورد دو هواپيما به حرمين اما م هادي و امام حسن عسگري. ولي در كل انرژي هسته‌اي حق مسلم ماست.

با تشکراز دوست عزیزم مینا

 

فردا صبح ساعت 8 قراره خوشکلا و خوشتیپارو بگیرن ... جون من نری بیرونا ...نمی گیرنت ضایع می شیا. !

 

پيرمرد نگران زمين شخم نزده اش بود گاوش را هم فروخته بود اما خودش از رو نمي رفت و هر روز هي يا آف مي خواند و يا آف مي ذاشت.

باتشکر از دوست عزیزم فیونا از بیرجند

 

بنوش به سلامتي هر چي عاشقه - به سلامتي سه كس : غريب ، تنها ، بي كس - به سلامتي گاو چون كه نگفت من ، گفت ما - به سلامتي كرم خاكي ، به خاطر خاكي بودنش -- به سلامتي شلغم به خاطر اينكه غم داره به سلامتي كلاغ ، هر چند كه سياهه ولي عوضش يه رنگه به سلامتي ديوار كه هر مرد و نامردي بهش تكيه مي كنن -به سلامتي سيگار که تا آخرش به پات ميسوزه آخرش هم زير پات له ميشه.

باتشکر ازدوست عزیزم حمید یوسفی از نیشابور

 

+ نوشته شده توسط amir در جمعه یازدهم اسفند 1385 و ساعت 7:55 قبل از ظهر |

بیا.....

 

به یه لر میگن زبون لری چه جوریه؟ میگه فارسی بلدی؟ میگه آره. میگه برین توش میشه لری!!!

***

یه بار یه زن میشینه رو بیل میشه زنبیل!

***

ترکه از خواب میپره پاش میشکنه!!!

***

به ترکه میگن با حمید و فرید جمله بساز؟ میگه : شما وقتی با حمید چند نفرید؟!!!

***

ترکه با خودش کشتی می گیره میشه دوم!!!

***

به ترکه میگن چشمات قرمزه. میگه : درد هم می کنه؟!!!

***

به ترکه میگن خونت کجاست؟ میگه : اردبیل همون در زرده!!!

***

یارو به رفیقش میگه : من اگه پیش خواهرت بخوابم ما با هم فامیل میشیم؟ میگه : نه بی حساب میشیم!!!

***

یه بار نقطه میره قزوین صفر بر میگرده!!!

 

+ نوشته شده توسط amir در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت 7:28 قبل از ظهر |
        محرم

 

+ نوشته شده توسط amir در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 11:52 بعد از ظهر |

سالهای زندگی.

 سال اوّل زندگی: • گريه نکن • شيطونی نکن • دست تو دماغت نکن • تو شلوارت پی‌پی نکن • مامانت رو اذيّت نکن • روی ديوار نقاشی نکن • انگشتت رو تو پريز برق نکن • دمپايی بابا رو پات نکن • به خورشيد نگاه نکن • شبها تو جات جيش نکن • تو کمد مامان فضولی نکن • با اون پسر بی‌تربيته بازی نکن • اسباب‌بازی‌ها رو تو دهنت نکن • زير دامن شمسی خانوم رو نگاه نکن • دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن.
 دوره ي دبستان: • موقع رفتن به مدرسه دير نکن • پات رو تو جاميزی نکن • ورقهای دفترت رو پاره نکن • مدادت رو تو دهنت نکن • به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نکن • تخته پاک‌کن رو خيس نکن • حياط مدرسه رو کثيف نکن • با دخترها شمسی خانوم ((دکتربازی)) نکن • دست تو کيف بغل دستيت نکن • تخته‌سياه رو خط‌خطی نکن • گچ رو پرت نکن • تو راهرو سرو صدا نکن • تو کلاس پچ‌پچ نکن • ATARI بازی نکن.

 دوره ي دبيرستان: • با کامپيوتر بازی نکن • تو حموم معطّل نکن • تقلّب نکن • با دوستات موتورسواری نکن • عصرها دير نکن • با دختر شمسی خانوم صحبت نکن • با بابات دعوا نکن • تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن • تو خيابون دنبال دخترها نکن • مردم‌آزاری نکن • نصف شب سرو صدا نکن • فيلم بد نگاه نکن • وقتت رو با مجله تلف نکن • چشم‌چرونی نکن0

 دوره ي دانشگاه: • رشته‌ای رو که دوست داری انتخاب نکن • ۲۴ ساعته چت نکن • سر کلاس درس غيبت نکن • با دختر شمسی‌خانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن • خيابون‌ها رو متر نکن • تو سياست دخالت نکن • با دخترهای مردم هر کاری دلت خواست نکن • شب برای شام دير نکن • با مأمور پليس کل‌کل نکن • چراغ قرمز رو عشقی رد نکن • موبايلت رو Reject نکن • استادت رو اُسگل نکن • حذف پزشکی نکن • آستين کوتاه تنت نکن • همه رو دودره نکن
 دوره ي سربازی: • موهات رو بلند نکن • روت رو زياد نکن • از اوامر سرپيچی نکن • فرار نکن • با اسلحه شوخی نکن • غيبت نکن • به آينده فکر نکن • درگيری ايجاد نکن • به فرمانده بی‌احترامی نکن • غير از خدمت به هيچ چيز ديگری فکر نکن • با رئيس عقيدتی جرّ و بحث نکن • اعتراض نکن • با دختر شمسی خانوم نامه ‌نگاری نکن • از تلف شدن وقتت ناله نکن • از آشپزخونه دزدی نکن.
دوره ي شوهر بودن: • با زنت شوخی نکن • زنت رو با دختر شمسی خانوم مقايسه نکن • به زنت خيانت نکن • با دوستانت الواتی نکن • تو Orkut خودت رو Single معرفی نکن • به زنهای ديگه نگاه نکن • موبايلت رو قايم نکن • از عکسهای قبل از ازدواجت نگهداری نکن • پولت رو خرج دوستات نکن • رفتار دوران مجرّدی رو تکرار نکن • غير از زندگی مشترک به هيچ چيز فکر نکن • ريسک نکن • بدون اجازهء زنت هيچ کاری نکن.

نظر چی شد؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط amir در جمعه هشتم دی 1385 و ساعت 0:32 قبل از ظهر |

منو تنها نذار


 تنها كساني كه مارا ميرنجانند. عزيزاني هستند كه هميشه كوشيده ایم از ما نرنجن.

 الو سلام منزل خداست؟؟ اين منم مزاحمي كه آشناست........ هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است...... ولي هنوز پشت خط در انتظار يك صداست......... شما كه گفته ايد پاسخ سلام واجب است....... به ما كه مي رسد حساب بنده ها جداست؟؟


باتشکر ازدوست عزیزم صدف از قائمشهر


 منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟ چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم.

باتشکر ازدوست عزیزم شیرین از نوشهر
 

چرا وقتی آدمها میفهمند دلی براشون تنگ میشه دلشون از سنگ میشه.


حالم دوباره بد شده...باز دارم دق مي كنم...يكي نيست بگه چته؟....گريه و هق هق مي كنم.

باتشکر ازدوست عزیزم سارا
نظر یادتون نره.
 هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير.

 

 كاش مـي شـد در كنـارت عاشـق و ديوانـه بـودن خرابـت همدل وهـم خانـه بـودن بـا دل مســت و خيالـم خـواب ورويـاي توديـدن كاش مـي شـد در چشـم زيبـاي تـو ديـدن در دل شـب مسـت بــودن پل بـه دنيـاي دلـت زد كاش مـي شـد از نگاهـت و بوسـه نـا غافلــت زد مست چشمـان تـو بـود.


 تو اگه بخواي فقط با يک نگات من برات خورشيد رو آتيش مي زنم يه روزي دلم اگه تو رو نخواد من اونو از توئه سينه مي کنم تو رو به خوده خدا به تمومه اين شبا تو رو جونه رازقي به نماز عاشقي قسمت ميدم قسمت ميدم از عشقم نگذري قسمت ميدم که از اينجا نري.


 اگه مي تونستم تو دنيا ي چيزي باشم مي خواستم اشک تو باشم که تو چشمات متولد بشم روي گونه هات زندگي کنم رو لبات بميرم.

 

 موقعي كه خدا پنجره ي بهشتو باز كرد منو ديد ازم پرسيد امروز چه آرزويي داري؟؟ گفتم خدايا هميشه مواظب اوني كه الان داره اين نوشته رو ميخونه باش چون برام خيلي عزيزه.


 من در حسرت نگاه تو مانده ام من دور از تو و تو دور از من................... من در انتظارت نشته ام تو مهربان من تو عزيزترين من بيا که در انتظارت مرده ام من چشم در راه نيستم ! من خسته از دوريت نيستم ! چون................................................. تو هميشه در فلب مني و من تو رو را هميشه مي نگرم با تمام وجود با تمام وجود با تمام وجود مي خوام بگم که دوستت دارم.

 
 يه سنگ کافيست برای شکستن يه شيشه! يه جمله کافيست برای شکستن يه قلب! يه ثانيه کافيست برای عاشق شدن! يه دوست مثل تو کافيست برای تمام زندگي.

باتشکر از دوست عزیزی که هنوز خودشون رو معرفی نکردند.

 

+ نوشته شده توسط amir در یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت 10:27 بعد از ظهر |

 زخمی عشق

 

من نگار را ده سالي بود كه ميشناختم . يعني اصلا" از بچگي با هم بوديم . خيلي همديگر را دوست داشتيم و طاقت جدايي يكديگر براي ما سخت بود . نگار دختر پر شوري بود . خانواده هاي ما با هم دوست بودن و براي همين از بچگي با هم بزرگ شديم . اين چند سال اخير هم كه در دبيرستان بوديم با بااينكه سرمون شلوغ بود ولي اشتياق ديدارمون بيشتر شده بود . وقتي بعد از يك مدت با من تلفني صحبت ميكرد مثل اين بود كه تمام دنيا را به من دادند . نگار هيچ وقت ناراحت نميشد ، يعني من ناراحتيش را نديده بودم . هميشه به من ميگفت كاوه كاشكي من يك برادر مثل تو داشتم . كاشكي هيچ وقت از تو دور نباشم . من ميگفتم : نه ديگه ، اگر تو هر روز من را ببيني كه از من سير ميشوي .. اخم ميكرد و ميگفت : من حتي اگر از صبح تا شب با تو باشم از ديدنت سير نميشوم . وقتي اين حرف را از او ميشنيدم دوست داشتم بزنم زير گريه ... سال آخر بود . با هم درس ميخوانديم و به هم كمك ميكرديم ، براي اينكه يك جا قبول شويم با هم انتخاب رشته كرديم و خلاصه با هم يك دانشگاه قبول شديم . خيلي عالي بود حالا ميتوانستم هر روز آن را ببينم . در كنارش باشم . همه توي دانشگاه ميدانستند كه نبايد نگاه چپ به نگار بيندازند و مزاحمش شوند چون آن وقت سر و كارشان با كاوه است . سال اول مثل برق و باد گذشت . از اين همه درس خسته شده بودم اما همه اين مشكلات با يك لحظه كنار نگار بودن فراموش ميشد . روز آخر بعد از امتحانات نگار گفت : بايد يك قرار مسافرت بگذاريم من نميدانم اين مدت بدون تو چيكار كنم ... گفت : واقعا" كه درست ميگي ، چون من بايد مواظبت باشم كه يك موقع زير سرت بلند نشه ... بازم اخم كرد و چنان نيشگوني از من گرفت كه تا ته دلم كباب شد . فقط داد زدم : آخ ... گفت حالا اين را داشته باش تا دفعه بعد چنان بلايي سرت بيارم كه نتواني بگي آخ ... گفتم : بيچاره شوهرت ، روي من بدبخت امتحان ميكني تا ... رسوندمش منزلشان . از آن ور هم رفتم سور و سات مسافرت را جور كنم . هفته بعد با پدر و مادرامون توي راه شمال بوديم . رفتيم ويلاي پدر من ... وقتي رسيديم نگار رفت استراحت كنه ، مثل اينكه اصلا" حالش خوب نبود .. تا روز بعد خوابيد و فرداي آن روز با هم رفتيم جنگل ... اما باز هم نمي توانست به خوبي راه برود و هر چند فدمي كه جلو ميرفتيم روي تنه درختي استراحت ميكرد تا باز چند قدم بر دارد . پس از يك هفته همگي برگشتيم تهران ... يك هفته اي از برگشتمان گذشته بود كه مادر نگار تلفن زد . گفت : كاوه سريع خودت را برسان اينجا باهات يك كار مهم دارم . نفهميدم كه چطور خودم را رساندم ، گفتم خاله مريم ( من به مادر نگار ميگفتم خاله ) چي شده ؟ اتفاقي افتاه ؟ گفت : وقتي برگشتيم نگار رفت پيش دكتر . دكتر هم برايش آزمايش نوشت و قرار بود كه امروز جواب آزمايش را بگيرد . ولي از وقتي كه برگشته در را روي خودش بسته و فقط ميخواد با تو حرف بزنه . فقط ميگه به كاوه بگين كه بياد اينجا . من رفتم كنار در اتاقش و در زدم و گفتم : نگار در را باز كن من آمدم تو را ببينم . بعد از چند ثانيه صداي چرخيدن كليد را در سوراخ كليد شنيدم . در باز شد . پرده هاي اتاق را كشيده بودند . اصلا" صورت نگار را نميشد ديد . نگار در را بست . وقتي به عقب برگشتم چيزي را ديدم كه باور نميكردم ، نگار گريه كرده بود . چشمهايش قرمز بود و پر اشك . گفتم نگار چي شده ؟ چرا گريه كردي؟ نگار جوابم را نداد . صداي قلبم را ميشنيدم كه داشت از قفسه ي سينه ام بيرون مي آمد . با صدايي كه قلبم را لرزوند گفت : همه چيز تمومه ، تو بايد من را فراموش كني . من ديگر به درد تو نميخورم حتي اگر نخواهي كه من را فراموش كني مجبور ميشي كه من را فراموش كني . من زياد وقت ندارم و تنها ميخواستم كه اين را به تو بگويم ، براي آخرين بار توي چشمهايت نگاه كنم و تمام خاطرات را در صورتت مرور كنم . گفتم : نگار تو حالت خوب نيست . اصلا" معلوم هست كه داري چي ميگي ؟ برگ آزمايش را دستم داد ... من از اين همه عدد و رقم و حروف لاتين كه چيزي نميفهميدم ، اما صفحه آخر را كه ديدم در جا خشكم زد . پاهايم سست شد و روي تخت افتادم . باورم نميشد كه نگار من سرطان داشته باشد . اصلا" امكان ندارد كه نگار من سرطان خون داشته باشد ، آن كه سالم هست پس اين يعني چي ؟ نميدانستم كه چه چيزي بايد بگويم ، اما اين را خوب ميدانستم كه من نگار را دوست دارم و به او وابسته هستم . من كه نميتوانستم تركش كنم . سعي كردم كمي خونسرد باشم . برگه را به كناري انداختم و گفتم كه چي ؟ من كه به تو گفته بودم تا آخرش با تو هستم . از كجا معلوم كه اين آزمايش درست باشد ؟ اصلا" تو كه ميداني وضعيت اين آزمايشگاههاي ايران چه جوريه !! ... يارو مرده ميرود آزمايش اعتياد ميدهد بعد كه بهش جواب آزمايش را ميدهند برايش آزمايش بارداري ميارند ... واقعا" كه ... تو كه اين قدر زود باور و نا اميد نبودي ... خيلي با نگار صحبت كردم و سعي ميكردم كه با اين دروغها آن را تسلي بدهم . كم كم خودم هم داشت باورم ميشد كه اينها همه راست است . اما خوب ميدانستم كه جواب اين آزمايشهاي تخصصي كمتر اشتباه است . اما بهتر بود كه به خودم هم دروغ ميگفتم . اين جوري باورش براي نگار هم راحت تر بود . قرار شد يك آزمايش ديگر بدهد و با هم دو تايي فردا برويم و اين آزمايش را بدهد و كمي هم بيرون تفريح كنيم . آزمايش را كه داد ، با هم رفتيم بيرون كمي گشتيم ، نگار را كافي شاپي كه هميشه بعد از دانشگاه به آنجا ميرفتيم بردم . بعد از آن هم سينما رفتيم . يك سر هم رفتيم پارك ساعي كمي قدم زديم و نگار هم به من تكيه داده بود و آرام آرام قدم ميزد . بعد از اين روز كه براي نگار شروع دوباره و براي من تنها يك صفحه اضافي خاطرات بود ، نگار را رسوندم منزلشان و خودم با كلي فكر و خيال برگشتم خانه . شب خاله مريم تماس گرفت . كلي از من تشكر كرد كه حال نگار را عوض كردم به طوري كه مثل نگار قبلي شده و از اين حرفها . ته دل آرزو ميكردم كه اين اوضاع دوام داشته باشد . خاله مريم تنها از يك چيز نگران بود و اون مسئله اين بود كه جواب نگار دوباره مثبت باشد . من تازه به اين فكر افتادم كه اگر جواب مثبت بود چي كار كنم ؟ براي دوبار يك كلك و دروغ را نميشود به كار برد . من مطمئن بودم كه نگار از بين ميرفت . قبل از اينكه حتي با بيماري بجنگد . دو روز بعد رفتم آزمايشگاه كه آزمايش نگار را بگيرم . قرار اين بود كه من آزمايش را بگيرم و به نگار بگويم . باز با كلي ورق روبرو شدم كه چيزي از آنها نميفهميدم ، پس رفتم صفحه آخر و وقتي چشمم به نتيجه آزمايش افتاد دنيا دور سرم چرخيد . من سعي كرده بودم كه فقط به اشتباه بودن آزمايش اول فكر كنم نه اينكه ... نه اينكه فكر كنم كه شايد هم نگار واقعا" سرطان دارد . بله جواب باز هم مثبت بود . رفتم توي پاركي كه نزديك آزمايشگاه بود . برگ آزمايش دستم بود و از بس آن را فشار داده بودم مچاله شده بود . تا ميتوانستم زدم زير گريه و براي مظلوميت نگار و جفاي اين چرخ نا كردار گريه كردم . يك ساعتي گذشته بود . تازه يادم افتاد كه نگار منتظر من هست . تصميم خودم را گرفته بودم . يك جعبه شيريني و يك دسته گل رز زيبا خريدم و به سمت منزل نگار روانه شدم . ميدانستم كه منتظر من هست . تا خواستم زنگ در را بزنم ديدم در باز شد . تا چشمهاي نگار با چشمهاي من تلاقي كرد سعي كردم كمي لبخند گوشه لبهاي من باشد . اما تا گل و شيريني را ديد زد زير گريه . من تعجب كردم و دستهايش را گرفتم و گفتم چرا گريه ميكني ؟؟؟ ... نگار جواب داد : تو خيلي خوبي . من بايد بهترين خبرم عمرم را از تو ميشنيدم . تو هميشه راست ميگفتي اين بار هم راست گفتي كه آزمايش اشتباهي بوده است . من هميشه مديون تو هستم و هق هق گريه اش بلند شد . گفت : من را ببخش كه آن حرفها را به تو زدم . من هم گفتم : نه ديگر نشد . حالا كه توبهم پيشنهاد كردي من هم حرفهاي تو را گوش ميكنم تا از دست تو راحت بشوم . آخر زني كه هميشه اشكش در مشكش هست و هر روز يك جوري بهانه مياره و نميدانم مثل تو هست به چه درد من ميخوره . تازه با اين قيافه اي كه الان داري مثل پيرزنها هستي . مگر اينكه مخم معيوب باشد كه به حرفهايت گوش نكنم . يك لبخند زدم كه خودم تلخي اش را حس كردم . اميدوار بودم كه بتوانم يك جوري با اين شوخي هايي كه هميشه بين من و نگار بود اين غم دروني را پنهان كنم . نگار باز اخم كرد . من ميدانستم كه معمولا" وقتي به من اخم ميكند چي ميشده ؟ اما اين دفعه نميخواستم فرار كنم . باز هم يك نيشگون گرفت كه من آرزو ميكردم كه آن قدر فشار ميداد كه من بميرم . اما بر خلاف هميشه زود رها كرد و گفت : كاوه بسه من يك كاري دارم بايد برويم و انجام دهيم . گفتم بابا بگذار من بيام يك استراحت بكنم بعد هر كاري داشتي من در خدمتم . گفت : نه من نذر كردم اگر جواب مثبت بود برم يك سر امامزاده صالح ويك نذري كه دارم انجام بدهم . گفتم باشد پس زود حاضر شو كه الان ديگر خيابانها شلوغ ميشود . وقتي داشت دور ميشد برگشت و نگاهي كرد و از چمشانش قدرشناسي و شادي ميباريد . ناخودآگاه گريه ام گرفت و كم كم به هق هق تبديل شد و سيل اشك سرازير شد . خواستم بروم داخل ماشين تا راحتتر گريه كنم كه خاله مريم از پشت سر من را صدا زد . گفت : كاوه ، نگار گفت كه جواب منفي بوده ، پس چرا داري گريه ميكني . سرم را بالا آوردم و از چشمهاي خيس من و لرزش دستهايم آن چه را كه بايد ميفهميد را دانست . حالا دو نفري گريه ميكرديم كه صداي پاي نگار ما را به خود آورد . سعي كردم اشكهايم را پاك كنم اما چشمهاي قرمز من هويداي گريه اي طولاني بود . نگار چشمهاي من را نگاهي كرد و به من گفت : كاوه چرا گريه ميكني ؟ نكنه داري يك چيزي را از من پنهان ميكني ؟ من ديدم وضع بدي است . اين كاخ متزلزلي را كه ساختم در همان ابتداي كار بناي ويراني گذاشته است .

 

منو تنها نذار

 

سريع در ذهنم دنبال جوابي ميگشتم كه ناگهان گفتم : اين گريه از خوشحاليست . گفت : يعني چي ؟ من هم سريع گفتم : من تو را از مادرت خواستگاري كردم و مادرت هم از طرف خودش موافقت كرده است . نگار مثل دختر بچه ها كمي سرخ شد . خاله مريم هم نگاه متعجبي به من انداخت و با چشماني متعجب و غمناك من را مينگريست . آن شب با نگار و خاله مريم رفتيم امامزاده من كلي گريه كردم و به درگاه خدا التماس كردم كه جان من را بگيره و نگار را شفا بدهد . براي من زندگي بدون نگار غير قابل تحمل بود . بعد از چند روز كه قضيه را براي پدر و مادرم تعريف كردم آشوب بزرگي در منزل ما شروع شد . من تنها پسر خانواده و در واقع تك فرزند بودم و مادرم هم با اين موضوع مخالف بود . ميگفت : تو داري خودت را الكي گول ميزني و تابع احساسات شدي و يك چيزي گفتي . آخر هم كارش به تهديد رسيد كه من را هرگز نميبخشد و از اين حرفها . بالاخره با ميانجيگري پدرم كه مثل هميشه به نظر من احترام ميگذاشت راضي شد كه به خواستگاري نگار بياد . البته كاش كه اصلا" نمي آمد . در تمام طول خواستگاري نگار را نگاه ميكرد و با اين نگاه ميتوانست قلب نگار را از سينه اش بيرون بكشد . تنفر از چشمان مادرم ميباريد . من نمي توانستم مادرم را سرزنش كنم . چون آن هم براي آينده من نقشه هاي زيادي داشت و خوشبختي من را ميخواست . اما بر عكس نگار همه اش من را نگاه ميكرد و گاهگاهي لبخندي يا چشمكي به من ميزد . قلبم گرفته بود . اميدوار بودم كه هيچ وقت نگار متوجه دروغ من نشود . دوست داشتم براي نگار بهترين زندگي را فراهم كنم و حتي اگر شده مدت كوتاهي با نگار در كنارش با خوشبختي زندگي كنم . در آن مجلس با صحبتي كه با پدرم كرده بودم ، قرار نامزدي و حتي عقد و ازدواج هم گذارده شد . عروسي در يك باغ برگزار ميشد و حتي مقرر شد كه هر خانواده به عنوان هديه چه چيزي را به اين نو عروس و داماد خواهد داد . چند روز گذشت و تلفن زنگ زد و من هم چون تنها بودم تلفن را برداشتم . خاله مريم بود . تا صداي من را شنيد هر چه فحش كه من شنيده يا تا به حال نشنيده بودم از خاله مريم شنيدم . مدام من را نفرين ميكرد و فحش ميداد . من حتي قدرت فكر كردن نداشتم تا چه برسد به اينكه دليل اين همه بي احترامي را بپرسم . تلفن را با صداي بلندي قطع كرد . بعد از يك مدت كوتاهي كه تازه فهميدم چي شده تازه به فكر افتادم كه با خاله مريم تماس بگيرم . اما هيچ كس جواب نداد . بسرعت لباس پوشيدم و رفتم در منزلشان . هر چي در زدم كسي در را باز نكرد . تا اينكه بعد از نيم ساعت كه آنجا منتظر بودم ديدم كه ماشين پدر نگار داخل كوچه پيچيد . وقتي ماشين جلوي در پاركينگ توقف كرد ، رفتم جلو و سلامي دادم . پدر نگار به من نگاهي كرد و با حركت سريعي دستش را بالا برد تا به من سيلي بزند ، اما همان طور كه من را از اين حركت مبهوت كرد ، دستش را به آرامي پايين آورد ... گفتم آخر اين چه رفتاري هست كه با من ميكنيد مگر من چي كار كردم كه اين چنين با من بدرفتاري ميكنيد ؟ گفت : ديگر ميخواستي چي كار كني ؟ تو كه نميخواستي اين كار را بكني چرا گفتي ؟ چرا دخترم را اميدوار كردي و بعد آن بلا را سرش آوردي ؟ ميداني الان نگار به خاطر تو نامرد تو بيمارستان هست.... گفتم : نگار من توي بيمارستان ... پدرش حرفم را قطع كرد . گفت : خفه شو تو لياقت اين را نداري كه اسم آن را ببري ؟ همان جا نشستم و گريه كردم . ذهنم ياري نميداد و من هم نميفهميدم كه اين مسائل چگونه به وقوع پيوسته است اما ميدانستم كه مسئله شومي اتفاق افتاده است . مثل اينكه دل پدر نگار براي من سوخت و شايد هم فهميده بود اگر من گناهكارم پس چرا دارم گريه ميكنم ... نميدانم اصلا" چرا من را با خودش به خانه برد !!! بالاخره از حرفهاي خاله مريم كه همراه با نفرينهاي گاه و بيگاهش بود فهميدم كه مادرم به نگار تلفن كرده و گفته كه جواب آزمايش دوم هم مثبت بوده و من هم براي دلداري و دلسوزي نگار قرار شده با آن ازدواج كنم وگرنه قصد چنين كاري را ندارم و بعد از آن حال نگار بد شده و آن را به بيمارستان بردند . من هم بعد از اينكه اين ماجرا را فهميدم با كلي قسم و آيه به آنها فهماندم كه من نگار را دوست دارم و قصدم هم ازدواج با آن هست و كلي التماس كردم تا من را پيش نگار بردند. نگار تا من را ديد سرش را برگرداند تا با من حرف نزند و من هم با اشاره سرم به پدرو مادر نگار گفتم كه ميخواهم با آن تنها صحبت كنم . خيلي طول كشيد كه من نگار را راضي كردم . خيلي گريه كردم . خودم هم تعجب ميكردم كه چطور اين همه اشك در من جمع شده بود تا من بتوانم نگار را راضي كنم كه با من ازدواج كند . هر چه آن مخالفت ميكرد و ناراحتي مادرم و بيماري خودش را بهانه ميكرد من هم با التماس و زاري و تهديد به خودكشي و اين جور چيزها سعي ميكردم كه قانعش بكنم . نميدانم چطور راضي شد !! اما اين را ميدانستم كه آن هم از ته قلب خواهان من هست و اين برگ برنده من بود . آخرين حرفي كه زد اين بود كه پس با مادرت چي كار كنيم ؟ گفت : يا راضي ميشود يا اينكه راضي نميشود در دو حالت من كار خودم را ميكنم . حتي اگر براي هميشه آن هم من را نفرين كند و یا حتي من را طرد كند . گرچه كه ميدانم پدرم ، مادرم را راضي ميكند . عروسي با كلي مهمان برگزار شد . نگار در آن لباس زيباي سپيد چون فرشتگان شده بود . تحسين مهمانها را از زيبايي توام با وقار نگار را ميشد از نگاههايشان فهميد . هيچ كس به غير از من و نگار و پدرو مادرهايمان از بيماري نگار خبري نداشت . اول از همه بعد از عروسي با نگار رفتم مشهد . چون نذر كرده بود كه حتما" بعد از ازدواج با من به مشهد بياد و براي آينده هر دوتامون دعا كند و پس از مشهد هم رفتيم كيش و از آن طرف هم اصفهان بعد از آن هم به شيراز رفتيم . ديگر بايد برميگشتيم . هم بايد ديدار مهمانها را پس ميداديم و هم اينكه آشيانه اي را كه با هم بنا كرده بوديم به سر و سامان برسانيم . فيلم عروسي هم آماده شده بود و من تازه ميديدم كه شكوه اين عروسي بيش از آنچه بوده كه من فكر ميكردم . واقعا" كه پدرم سنگ تمام گذاشته بود . سر سفره عقد ، دفعه دوم كه خطبه را ميخواندند من به نگار گفتم : بيا همين الان بله را بگو من را راحت كن ... اين قدر من را در انتظار گذاشتي ميترسم كه اين آخري جا بزني و من را توي خماريت بگذاري ... نگار آرام گفت : مگر نميداني كه رسم هست كه دفعه سوم بله را ميگن ؟ مگر اين چيزها را نميداني ؟ من هم با شيطنت گفتم نه براي اينكه اين بار اولم بوده كه عروسي ميكنم ... ديدم كه از زير كتم نگار داره نيشگون ميگريه ... گفتم ترا به خدا اينجا نه ... اما آن هم كار خودش را كرد ... نامرد فيلمبردارهمه اين صحنه ها را گرفته بود ... البته خوشبختانه اين قدر صداي عاقد بلند بود كه صداي پچ پچ ما را ضبط نكرده بود ... نگار داشت چمدانها را باز ميكرد و به من كه فيلم را نگاه ميردم توجهي نداشتم . نگاهي به چهره معصومش انداختم . احساس ميكردم نسبت به شب عروسي كمي بيرنگ تر شده است . اما كمي كه دقت كردم يادم آممد كه معمولا" عروسها شب عروسي آن قدر آرايش ميكنند كه كه معمولا" ميتوانند سر دامادها را كلاه بگذارند . كليد ويدئو را زدم و بقيه فيلم را نگاه كردم ............. چند روزي گذشت و يك شب نگار آمد پيش من . گفت : كاوه ميداني من عاشقتم . يعني از همان اول من عاشقت بودم . اصلا" نميدانم بايد به تو چي بگويم . هميشه دوستت داشتم و هر روز هم بر اين حس اضافه شده است ات به الان . ميداني تو مثل يك فرشته هستي ؟ كمتر مردي مثل تو پيدا ميشود كه اين قدر پاك باشد ... ميدانستي من آن موقع كه بيمارستان بودم دكتر گفته بود كه من تا 1 ماه بيشتر زنده نيستم ؟ اما وقتي از مسافرت برگشتيم دكتر به من گفت اگر قرار بود تو بميري بايد 3 ماه پيش ميمردي پس بدان اگر سرطان تو پيشرفته هست تو چيزي داري كه كمتر كسي در جايگاه تو ، آن را دارد كه تا به الان زنده ماندي .... ولي من ميدانم آن چيز عشق تو هست و آن شخص هم تو هستي كه براي من معجزه كردي ... تنها آرزوي من هميشه اين بوده كه من پيش تو باشم و در كنارت باشم كه تو اين امكان را به من دادي ... نميدانستم بايد چي بگم فقط گريه ميكرم چون ميدانستم كه من هم همين احساس و نظر را در مورد نگار دارم و مطمئنم كه بدون آن من هم ميميرم ... اشك از چشمهاي ما پايين ميريخت و به هم تكيه داده بوديم ... به من گفت اگر من مردم تو ميتواني زن بگيري يعني بايد زن بگيري كه خوشبخت باشي و من را خوشحال كني ... من نگار را دعوا كردم و گفتم اين چه حرفي است كه ميزني ... ميبيني كه الان من خوشبختم و تازه مطمئنم تو هم بهبود پيدا ميكني و من تو سالهاي سال با هم هستيم . شب خوابيديم . اما صبح احساس كردم حال نگار اصلا" خوب نيست . سريع رسوندمش بيمارستان ... نميدانم چرا احساس ميكردم كه دارد روح از بدنش خارج ميشود . لحظات آخر نگار من را صدا كرد و دستم را در دستانش گرفت و گفت : كاوه من هميشه عاشقت بودم من را ببخش من نميتوانم به قولم وفا كنم و تو را تنها ميگذارم و بوسه اي بر دستانم زد .. من گريه ميكردم . نگاه تلخي به من كرد و گفت : من هميشه با تو هستم و با لبخند زيبايي در آغوشم جان سپرد . من نميتواستم رفتن نگار را قبول كنم براي اينكه نگار براي من همه چيز بود دنياي من بود . اين سرگذشتم را نوشتم تا بگويم كه من نه براي ترحم بلكه براي آرزوي خودم براي عشقي كه هميشه داشتم با نگار ازدواج كردم و مطمئن هستم كه نگار را باز در دنيايي خواهم ديد كه در آنجا رنگ هيچ بيماري و دردي را نخواهيم ديد و در آنجا خوشبختي خودمان را كامل ميكنيم . من تنها با نگار كامل ميشوم .

     

بعد از يك هفته پليس كاوه را در ماشينش در حالي كه اين نامه و عكس عروسيش را دردست داشت پيدا كرد .

 

قلب كاوه از تحمل اين همه درد عاجز ماند و در تنهايي كاوه از حركت باز ايستاد .

 

برگرفته شده از وبلاگ زخمی عشق

                                                                    

همواره در قلب من خواهی ماند.

                                                                 

+ نوشته شده توسط amir در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 و ساعت 11:25 بعد از ظهر |
 

هیچی نداره غیر از یک دل عاشق.

 پول نداره ، خونه نداره ، موبايل نداره ، قيافه نداره ، کامپيوتر داره ولي پول کارت اينترنت نداره ، همه جا پياده ميره آخه ماشين نداره ، جوک زياد ميگه ولي اصلا خنده نداره ، خيلي وراجي ميکنه ولي منو که مي بينه زبون نداره ، آهنگ زياد ميخونه ولي صدا نداره ، ميگه منو دوست داره ولي دوسم نداره ، يه زماني منو داشت ولي حالا منم نداره ، هنوز دوسش دارم ولي لياقت نداره ، همه ي اينا دروغ بود هيچکدوم حقيقت نداره ، چون دل من کسي رو به جز تو دوست نداره.

با تشکرازدوست عزیزم رضا ازدزفول

 

تو مثل گلی.


 به باباي حسين فهميده ميگن نظرت در مورد رشادت فرزندت چيه؟ ميگه بي خيال بابا من هنوز دارم قسط تانك ميدم.

 يه روز يک ترکه ميره دستشويي بعد چند لحظه بهش مي گن اب داره قطع ميشه اول خودشو ميشوره بعد دستشويي ميکنه.

 به ترکه ميگن با آش جمله بساز ميگه محمدياش صلوات.

از تركه مي‌پرسن: از كدوم شبكه بيشتر خوشت مياد؟ ميگه: شبكه سه! ميگن چرا؟ ميگه: آخه روش عكس دو تا و نصفي نون بربريه.

 دروغ پسرانه: 1. خیلی میخوامت(ماشاالله پسراهمه رو میخوان) ۲.همیشه به یادتم(مخصوصا موقع لالا) ۳.تا اخرش با هاتم(ولی از یه نوع دیگش) ۴.غیر تو به هیچکسی فکر نمیکنم(اره جون عمت) ۵.من بهت اعتماد کامل دارم(مخصوصا در حین تلفن، پشت خطی داشته باشی) ۶.تا حالا با هیچ دختری انقدر صمیمی نبودم(به جز خواهرم) ۷.دوستت دارم(دروغ سال)(که مد شده) »»

 تركه ميگن اذون بگو , ميگه همه چيز با يك نگاه شروع شد.
 

با تشکر ازدوست عزیزم سارا

 

+ نوشته شده توسط amir در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 11:58 بعد از ظهر |

ميلاد با سعادت
هشتمين ستاره تابناك آسمان امامت و ولايت، امام هشتم شيعيان
حضرت علی بن موسی الرضا (ع)
بر تمامي عاشقان خاندان عترت و طهارت
و بر تمامي آزاد مردان و آزاد زناني كه او را می شناسند مبارك باد

کبوتر حرم

میلاد شه خراسان مبارک

واسه اون گنبد زرين

 پشت كوه های خراسون مرقد پاكتو ديدن 

 واسه او صحن مطهر تو غروب كنار ايوون

 واسه كفترای معصوم  كه تو آسمون می گردن     واسه آدمای مغموم  كه ميان دخيل می بندن

 واسه اون هوای تازه  كه پر از عطر گلابه              گه دستم به ضريحت  برسه واسم يه خوابه   

 واسه اون حوض قشنگی  كه پر از آب زلاله         واسه سنگ فرشای ايوون كه برام خواب و خياله

                                دل من تنگه ميدونی             كاشكی قابلم بدونی

گوشه هایی از صفات و  ویژگی های علی بن موسی علیه السلام

ابراهيم بن عباس صولى گويد: هرگز نديدم چيزى از امام رضا عليه السلام پرسيده شود و او پاسخش را نداند و در زمان و عصر او كسى را داناتر و آگاه تر از او نيافتم.

همو مى گويد: هرگز نديدم ابوالحسن عليه السلام كسى را با سخن خود ناراحت كند و هرگز سخن كسى را قطع نمى كرد. هيچ گاه - در صورت قدرت و توانايى - حاجت كسى را رد نمى كرد. هرگز پاى خود را در برابر همنشينش نمى گشود و در نزد او بر جايى تكيه نمى داد. هرگز صداى آن حضرت به قهقه بلند نمى شد، بلكه خنده آن حضرت فقط تبسم بود.

حضرت عليه السلام همواره همراه غلامان بر سر يك سفره مى نشست و مىفرمود: هيچ كس را بر ديگرى برترى نيست مگر به تقوا و اطاعت از خداوند. يكى از همراهان حضرت در سفر امام عليه السلام از مدينه به خراسان چنين مى گويد:

با حضرت رضا عليه السلام در سفر خراسان همراه بودم. حضرت با تمام خدمتكاران و غلامان بر سفره واحدى مى نشست. روزى به حضرت عرض كردم: فدايت شوم بهتر است سفره بندگان و خدمتكاران را جدا فرمائيد. امام فرمود: ان الله تبارك و تعالى واحد و الام واحد و الاب واحد و الجزاء بالاعمال؛ خداى تبارك و تعالى- كه خداوند همه ما است- يكى است و همه از يك پدر و مادر هستيم و كيفر و پاداش همه به واسطه اعمال است، پس جدايى در طعام چرا؟

حضرت عليه السلام در پاسخ مردى كه به وى گفت بود« به خدا سوگند، تو بهترين مردمانى» فرمود: قسم نخور! هر كس از من متقى تر باشد و خداوند را از من بهتر بندگى نمايد از من بهتر است.

 

میلاد عشق مبارک

 حدیث سلسلة الذهب

امام در حركتش از مدينه به خراسان به شهر نيشابور رسيد مردم زيادى به استقبال امام عليه السلام شتافتند و از امام درخواست كردند تا آنها را با حديثى از پدران خود خشنود سازد. امام عليه السلام فرمود: پدرم از پدرش و او نيز از پدرش... تا على عليه السلام و او از رسول خدا(ص) و رسول خدا(ص) نيز از خداوند متعال نقل فرمود كه:

لااله الاالله حصنى فمن دخل حصنى امن من عذابي؛ لااله الاالله دژ استوار من است، پس هر كس در اين حصار وارد شود از عذابم محفوظ است.

امام چند قدمى حركت كردند و سپس برگشت و فرمود: بشرطها و انا من شروطها، به شرط هاى آن و من از جمله شرط هاى آن هستم.

سخنانی از امام رضا علیه السلام

تا كسى سه خصلت در او نباشد مؤمن نيست؛ سنتى از پروردگارش و سنتى از پيغمبرش و سنتى از ولى و امامش؛ پس سنتى كه از پروردگارش بايد داشته باشد راز پوشى است و سنتى كه از پيغمبرش بايد داشته باشد مدارا كردن با مردم است و سنتى كه از امامش بايد بياموزد شكيبايى كردن در شدت و سختى است.

ليست العبادة كثرة الصوم و الصلاة و انما العبادة فى التفكر فى الله؛ عبادت به زيادى نماز و روز نيست، همانا به زيادى تفكر در آثار خداوند است.

دوست هر انسانى عقل اوست، و دشمن هر انسانى، نادانى اوست.

فضيل بن يسار از امام عليه السلام روايت كرده كه گفت: ايمان برتر است از اسلام، و تقوا برتر است از ايمان، و يقين برتر است از تقوا و به بنى آدم چيزى بهتر و برتر  از يقين عطا نشده است.

حرم عشق

 

پيامبر اكرم صلي اللّه و عليه و آله  فرمودند :

زود باشد كه پاره اي از تن من در خراسان دفن گردد و هيچ مؤمني زيارت

 نمي كند او را مگر اينكه حق تعالي بهشت را بر او واجب گرداند و بدنش

 را بر آتش جهنّم حرام گرداند .

 

همچنين رسول الله صلّي الله و عليه و آله فرموده اند :

پاره اي از بدن من در خراسان دفن خواهد شد هرغمناكي كه او را زيارت

 كند البته حق تعالي غمش را زائل گرداند  وهر گناهكاري كه او را زيارت

 كند البته خدا گناهانش را بيامرزد .

 

همچنين از حضرت امام رضا  صلوات الله عليه روايت شده است كه

فرموده اند :

هر كه مرا زيارت كند با اين دوري قبر من بيايم به نزد او در سه موطن

در روز قيامت تا او را خلاصي بخشم از ترسهاي آنها :

در وقتي كه نامه هاي نيكوكاران در دست راست ايشان و نامه هاي بدكاران

در دست چپ ايشان پرواز كند و نزد صراط و نزد ترازوي اعمال

 

از امام محمّد تقي عليه السّلام ، يگانه فرزند علي بن موسي الرّضا صلوات

الله عليه روايت شده است :

در ميان دو كوه طوس قطعه اي از زمين است كه از بهشت برداشته شده

است هر كه داخل شود در آن ايمن خواهد بود در روز قيامت از آتش .

 

و همچنين از آن حضرت فرموده اند :

من ضامنم ازجانب حق تعالي بهشت را از براي هركه زيارت كند قبر پدرم

را بطوس در حالي كه عارف به حق آن حضرت باشد .

 

 

 یا غریب الغربا یا معین الضعفا

+ نوشته شده توسط amir در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 9:42 بعد از ظهر |
 

بابا تو دیگه کی هستی؟؟؟؟؟


 مرا تنها مگذار! بي تو آسمان زيبا نيست و راه رفتن ابرها به راه رفتن مردگاني مي ماند كه از خوابي دير برخاسته اند.


با تشکرازدوست عزیزم محمد جواد نداف ازمشهد
 

 يه دوست فردي هست که آهنگ قلبت رو مي دونه و مي تونه وقتي تو کلمات رو فراموش مي کني اونارو واسه ات بخونه.

 بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه اونقدر تجربه که قويت کنه اونقدر غم که انسان نگهت داره و اونقدر اميد که شادت کنه.


 الو سلام منزل خداست؟؟ اين منم مزاحمي كه آشناست........ هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است...... ولي هنوز پشت خط در انتظار يك صداست......... شما كه گفته ايد پاسخ سلام واجب است....... به ما كه مي رسد حساب بنده ها جداست؟؟

با تشکرازدوست عزیزم سارا از قائمشهر



 غمم را در دلت جا میگذارم تورا تنهای تنها می گذارم از آن روزی که چشمم برتوافتاد تمام عمرمن هم رفت برباد تو گویی چشمهایت سهر می کرد که آنگونه دلم پر مهر می کرد نگاهت بیشه زاری بود سر سبز و من دیوانه آن بیشه سبز نگاهت بر نگاهم گرم تابید و این دلدادگی را عشق می دید.


اگرميتوانستم تو را مجازات كنم از تو مي خواستم به اندازه اي كه تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشي ولي افسوس... افسوس كه آنقدر تو را دوست دارم كه حاضر نيستم تو را حتي اينچنين مجازات كنم......

 يک انسان مي تواند آزاد باشد بي بزرگ بودن اما هيچ انساني نمي تواند بزرگ باشد بي آزاد بودن.

 بيا تا برات بگم آسمون سياه شده ديگه هر پنجره اي به ديواري وا شده بيا تا برات بگم گل تو گلدون خشكيده دست سردم تا حالا دست گرمي نديده بيا تا مثل قديم واسه هم قصه بگيم گم بشيم تو رؤيا ها قصه از غصه بگيم بيا تا برات بگم قصه بره و گرگ كه چه جور آشنا شدن توي اين دشت بزرگ آخه شب بود مي دوني بره گرگو نمي ديد بره از گرگ سياه حرفاي خوبي شنيد بره تنها رو گرگ به يه شهر تازه برد بره تا رفت تو خيال گرگ پريد و اونو خورد بره باور نمي كرد گفت شايد خواب مي بينه.

 تو گفتی در دلت من جاودانم و من گفتم که می خواهم بمانم تومی گفتی امیدی نیست یارا و من سوگند می خوردم خدایا که یادت را ز دل هرگز نرانم به غیر از نام توبرلب نخوانم ولی افسوس ازکارزما که دل می گشت دنبال بهانه من ازعشق خیالی خسته بودم به دورخویش تاری بسته بودم.

 موضوعي كه در ذهن داريد به نوعي حالت سكون رسيده است. ديگر هيچ چيز تازه ايي نمي توانيد از اين وضعيت به دست آوريد. يا بايد عوامل تازه اي وارد ماجرا كنيد و يا از حالت سكون تان بيرون بياييد و به جلو پيش برويد. دور شدن از يك موقعيت راكد اغلب حالت بسيار دشواري است زيرا ممكن است خود را بدون هيچ انگيزه و انرژي و نيرويي بدانيد. در واقع اين وضعيت همة بنية شما را گرفته و بسيار اساسي است كه در اسرع وقت دست به كاري بزنيد،‌ چرا كه تنها شانس موفقيت شما همين است.

با تشکرازدوست عزیزی که هنوز خودشون رو معرفی نکردند.

 

+ نوشته شده توسط amir در چهارشنبه هشتم آذر 1385 و ساعت 10:44 بعد از ظهر |
                     شهادت امام جعفرصادق(ع)

    

 

شهادت امام علم و تقوی وصداقت جعفربن محمد(ع)

 تسلیت باد

                                         

+ نوشته شده توسط amir در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 و ساعت 11:50 بعد از ظهر |
 

در سکوت شبها به یاد تو هستم.


 مرغ و خروس با هم ميرن مغازه مواد پروتئيني. خروسه ميگه ببخشين يك كيلو تخم مرغ بدين. فروشنده بهش ميگه بابا شما ديگه چرا؟ مرغه با خجالت ميگه آخه ما هنوز نامزديم.

 ترکه سوار ماشين مي شه راننده بهش مي گه دستت لاي در گير نکنه اونم مياد کلاس بذاره ميگه خواهش مي کنم سرت لاي در گير نکنه.

با تشکر از دوست عزیزم سارا

آری آغاز دوست داشتن است.

 فرماندار رشت قول داده در سال جديد 50 درصد نوزادان رشت توليد داخل باشند.


 براي ازدواج زن بايد نجيب باشه مثل اسب , چشماش درشت باشه مثل آهو , زيبا و با وقار باشه مثل تاووس ,,, ولي مرد کافيه فقط خر باشه.

یارو زنگ میزنه خانه بسیچیه تلفنه میگه لطفا پس از شنیدن سوره بقره پیام خود را بگذارید .......................


 گوش بده ببين چي ميگم . اگه يکي بهت پي ام داد گفت من حسن هستم و سراغ منو از تو گرفت بگو نمي شناسمش. اين يارو شماعي زاده فکر مي کنه گيتارش دست منه.


 رشتيه زنشو كتك ميزنه. به جرم تخريب اموال عمومي ميگيرنش.

 انوشه انصاري اولين زن ايراني با چند مرد نامحرم به فضا رفت فتواي مراجع تقليد : اگر درب سفينه باز باشد اشکال ندارد.

 هواپيما داشت سقوط مي کرد همه داشتن جيغ ميزدن به جز يه ترکه ! ازش مي پرسن چرا تو ساکتي ؟ ميگه : ماله بابام که نيست بذار سقوط کنه.

 اصفهانيه خونش آتش ميگيره اس ام اس ميزنه به آتشنشاني ميگه يه خونه آتيش گرفته زنگ بزنيد تا آدرسشو بگم.


 ترکه از زمین و زمان گله می کرده می گه: چه دنیای بدی شده ادم نمی تونه به هیچ کس اعتماد کنه از صبح تا حالا از 10نفر ساعت پرسیدم هر کدوم یه چیز می گن نمی دونم حرف کدوم رو باور کنم!!!


 يه آقايي نماز قضا زياد داشته، زير سجاده اش کاربن ميگذاره.


 فرمانده به رشتيه ميگه: اين چيه دستته؟ ميگه: ناموسمه قربان. فرمانده ميگه: نه احمق! اين تفنگته. به كسي نديش ها!

 اطلاعیه !!! پرزيدنت بوش ۱۰٪ قيمت شير را افزايش داد ! ازش پرسيدند چرا ؟ گفت به خاطر حمايت از گاو هايی که از من حمايت كردند.


با تشکرازدوست عزیزم رضا از دزفول


 جايزه تبرك در قزوين ... يك سال استفاده رايگان از حميد ...!!!!


 وقتی کسی به تو گفت که از ته دل دوستت دارم، مواظب باش. چون هنوز جایی در بالای دلش برای دیگران هست.
 

باتشکر ازدوست عزیزم سارا از قائمشهر

 

+ نوشته شده توسط amir در دوشنبه هشتم آبان 1385 و ساعت 5:43 قبل از ظهر |
                          عید فطر مبارک    

 عيد است و پيش از اين مژده به خمار آمده

 برچرخ ،دوش ازجام جم، با ما به ديدار آمده

    عيدآمد از خلد برين، شد شحنه ي روي زمين

هان ماه نو امضاش بين، امروز در کار آمده

     هر جا زبويش عنبري، هر مي زجويش کوثري

                 هر روز رويش عبهري، بر برگ گلنار آمده

                 مي آفتاب زر فشان، جام بلورش آسمان

   مشرق کف ساقيش دان، مغرب لب يار آمده

 

مبارکبادحلول ماه شوال

 

درود بر لب هايي که جز به عشق روزه نگشادند ،

بر چشم هايي که فرشتگان را در زلالشان به سجده مي ديدي.

پر برکت باد دست هايي که تا عشق قد کشيدند

و شانه هايي آن چنان مهربان که سيمرغ را رغبت فرود آمدن پديد آوردند.

سلام بر شما که ماه ضيافت عشق را به بدرقه نشسته ايد،

وهلال عيد بر پيشاني آسمانتان مي درخشد.

تهنيت باد بر شما ياران که اين عيد بهاي عشقتان است.

برايتان رمضان هاي نوراني فراوان آرزومندم.

 

عبادتان قبول

 

تو هديه های کوچک را قبول می کنی

 خدايا !

تو ! فقط تو با همه مهربانی

حتی با کسی که هیچ کس به او مهر نمی ورزد.

تو کسی را می پذیری که هیچ سرزمینی او را نمی پذیرد.

تو ! فقط تو هستی که نیازمندان را کوچک نمی بینی

و از خانه ی خودت دورشان نمی کنی !

تو کوچک ترین هدیه ها را می پذيری ،

قدر کارهای کوچک را می دانی

و با پاداش های بزرگ قدردانی ات را نشان می دهی .

هر کسی به سویت بیاید، تو هم به او نزدیک می شوی

و هر که به تو پشت کند، تویی که صدایش می کنی !

تو که مهربانی !

فرازی از دعای امام سجاد (ع) در روز عید فطر

 

           عاشقان عیدتان مبارک باد

 

چه سخت است زمان خداحافظی

زمان دل کندن

و جدا شدن ...

پایان مهمانی

مهمانی که میزبانش خداست

مهمانی که دل را تا به عرش می برد

مهمانی که لذت مناجات با رب را یادآور می شود

 

بوی اللّهم انّی اسئلک ... وقت سحر

بوی ربّنای دم افطار

و اذانی که تمام وجود را می لرزاند

و مناجاتی که زلال و پاک از دل سرچشمه می گیرد

و در قطره قطره اشک جاری می شود

و من در لحظات پایانی این مهمانی دلتنگ هستم

دلتنگ لحظاتی که چشم بر هم زدنی گذشت

دلتنگ شب های بیداری

و دلتنگ خلوت های عاشقانه

این لحظات پایان می یابند ؟!

آيا باز هم تکرار خواهند شد ؟

  

+ نوشته شده توسط amir در دوشنبه یکم آبان 1385 و ساعت 2:59 قبل از ظهر |
 شهادت مولای عاشقان علی(ع)

شهادت جان سوز روح تاريخ، اسلام و انسان، خانه زاد ملكوت، خورشيد جهان افروز عدالت، اميرالمؤمنين؛ حضرت علي (ع) رابه تمام شیعیان آن امام همام

تسليت ميگوييم.

                                           شهید محراب عشق

                                                   

      

                برای تو می گريم با چشم همه محرومان عالم ای اولی ترين فرزند آدم

تونمونه بارز حقيقت و نشانه عدالتی

ای صاحب ذوالفقاربرای دستهای پينه بسته ات ميگريم برای چشمهای اشكبارت

 آنزمان كه تو می گريستی تمامی نخلها به خود ميلرزيدند .

ای ابوتراب !

 از كدامين باده مست بودی كه تخت حكومت را رها كرده و بر خاك با مستمندان می نشستی !

ای مظهر العجائب

از شانه های بردبارت در عجبم كه چگونه تمامی غمهای روزگار را بر دوش می كشيدی !

اگر اين كوله بار غم را بر دوش كوهها می نهادند، كوهها فرو می ريخت،

پس ای علی‹ ع› تو استوارترين كوه هستی هستی !

در حيرتم، در حيرتم  از شمشيری كه فرق استوارترين كوه هستی را به گناه بی گناهی می شكافد!

چرا در آن سپيده شوم كه شمشير پسر مرادی فرق تو را به دو نيم كرد آسمان و زمين به دو نيم نشد و اركان عرش فرو نريخت ؟

چرا كوهها در هم نريختند ؟          چرا درياها طغيان نكردند ؟           چرا قيامت نشد ؟

مگر آنها صدای مناديان عرش را نشنيدند كه از آسمان ندا بر آوردند :

 يهدمت بالله ارکان الهدی

يگانه مرد آفرينش و با ارزش ترين گوهر هستی، ستون عرش الهی

 علی (ع) 

 رستگار شد .

پدریتیمان

 

+ نوشته شده توسط amir در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 و ساعت 1:49 بعد از ظهر |
به یاد اولین روز مدرسه.

 
 پرنده اي كه مقصد را در كوچ ميبيند از ويراني لانه اش نمي هراسد.

باتشکر ازدوست عزیزم فیونا از بیرجند

 با خدا عهد بستم که بار ديگر که تو رو ديدم بگويم از تو دلگيرم ولي باز تو را ديدم و گفتم بي تو مي ميرم.

 نمی بخشمت... بخاطر تمام خنده هايی که از صورتم گرفتی ... بخاطر تمام غمهايی که بر صورتم نشاندی ... نمی بخشمت... بخاطر دلی که برايم شکستی ... بخاطر احساسی که برايم پرپر کردی ... نمی بخشمت... بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی ... بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی ... و می بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی.
 

باتشکر ازدوست عزیزم رضا از دزفول

بايد يه فرشته با يه لبخند تو صورتش باشه زماني که اون گمان کرد که من بايد با تو باشم ولي الان وقتشه که با حقيقت مواجه بشم من هيچوقت با تو نخواهم بود.

باتشکر ازدوست عزیزم ابوالفضل از تهران

 عشق يعني مستي و ديوانگي با جهان بيگانگي،عشق يعني سجده با چشم تر،عشق يعني نخفتن تا سحر،عشق يعني سر به دار آويختن،عشق يعني اشک حسرت ريختن،عشق يعني در جهان رسوا شدن،عشق يعني مست بي پروا شدن،عشق يعني سوختن يا ساختن،عشق يعني زندگي را باختن .


باتشکرازدوست عزیزم دانیال ناصری از نیشابور

دل برات تنگ شده.


 ارزاني شما! اشكي كه بي‌صداست پشتي كه بي‌پناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بي‌بهاست شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماست.

 شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم.

بسیاری از مردم شادی های کوچک را به امید خوشبختی های بزرگ از دست می دهند.


باتشکرازدوست عزیزم شیرین از نوشهر


 دارم از نگاه گرمت میرسم به اوج باور باورم کن که تویی تو تو همون فرصت آخر دستای سرد غروب و باز رو شونه هام می بینم واسه طلوع خورشید باز به انتظار می شینم اما از اول قصه آخرش رو میشه فهمید تو باید باشی که بازم بشه عاشقونه خندید تقدیم به عشق قشنگم.

باتشکر ازدوست عزیزم رضا از دزفول

 

+ نوشته شده توسط amir در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 و ساعت 1:11 بعد از ظهر |
 

سلام منم شوکت.
دوستاي غضنفر مي خواستن غضنفر رو سرکار بزارن بهش يک استکان آب مي دن ميگن: بيا اين عرقو بخور. يارو ميخوره و بعد 10 دقيقه ميگردش. بهش ميگن: آب بود که خوردي. يارو ميگه: دير گفتيد ديگه مست شدم.

روحاني ميره بالاي منبر يه خانم ميگه حاج آقا من تو خونه حجاب مو رعايت ميكنم حاجي ميگه آفرين كليد بهشت رو بديد به اين خانم! يه خانم ديگه ميگه اينكه چيزي نيست من چادر هم ميپوشم حاجي ميگه آفرين كليد بهشت رو بديد به اين خانم !يه خانم ديگه ميگه من تو خونمون با ركابي ميگردم. حاجيه ميگه آفرين كليد خونه اينا رو بديد به من.

غضنفر ميره دستشوئي زنانه ميگيرنش ميگن کوري نميبيني زنونست؟ ميگه من چکار کنم اونجا نوشته: زنا، نه! اونطرف هم نوشته: مردا، نه.

 
به يارو ميگين حال ساده را تعريف کن،ميگه لب گرفتن.

 يه مرغه قرص اكس ميخوره اسرائيليها ميگرنش. دليلش رو ميپرسند ميگن: اين مرغه همينطور كه راه ميرفته مدام مي گفته: قدس قدس قدس.

 غضنفر مياد تهران يدونه پرشيايه صفر ميبينه ميزنه شيششرو خورد ميكنه صاحابش ميبينه ميگه مگه مرض داري طرف ميگه آه مال تو بود من فكر كردم مال شوكته.

 ديروز : از پذيرفتن خانم هاي بدحجاب معذوريم!!! امروز: از پذيرفتن خانم ها، با شلوار کوتاه معذوريم!!! فردا : خواهشا با شلوار وارد شويد!!!

با تشکرازدوست عزیزم سارا از قائمشهر

 يه نفر مادرش مي ميره . به ترکه ميگن : برو يه جوري بهش بگو که پس نيفته . ترکه ميره ميگه : اگه گفتي اون چه شتريه که در خونه همه مي خوابه ؟ طرف ميگه : خب مرگه ديگه . ترکه ميگه : آفرين ! حالا همين شتره خوابيده رو ننت.

 رشتيه به دوستش: يه جا بلدم شام ميدن! مشروب ميدن! ترياک ميدن! آخرش هم 30000 تومن ميدن!! دوستش ميگه: کجاست؟!! ميگه: خودم نرفتم زنم رفته بلده.


 در پي حملات هواي اسرائيل به لبنان دولت ايران براي ياري رساندن به حزب الله علي دائي را به عنوان مترسک براي ترساندن خلبانان اسرائيلي به لبنان ارسال کرد.


 ترکه ميره نماز جمعه ، جو ميگيرش ، موج مکزيکي مياد.

 

باتشکرازدوست عزیزم دانیال ناصری از نیشابور

من عاشق پروازم.

+ نوشته شده توسط amir در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 و ساعت 10:37 بعد از ظهر |
 

هر نفسی طعم مرگ را می چشد.


 خوشبختي چيزي نيست جز وقفه اي بين دو بدبختي


روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند                  

            همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند

ديو هستند و لي مثل پري ميپوشند                         

                         گرگهايي که لباس پدري مي پوشند

آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند                      

                    عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند

خب طبيعي است که يکروزه به پايان برسد           

                       عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد

 

 به همه لبخند بزن اما با1 نفر بخند همه را دوست داشته باش اما به 1 نفر عشق بورز تو قلب همه باش اما قلبت مال 1 نفر باشه.

 بايد صبور بود، هر چند سخت، هر چند دردناک، هر چند دلهره آور و تشويش وار! بايد همه بايدها را برداشت، و رها شد، جاري شد، رفت، رفت، آنقدر رفت که ديگر جايي براي رفتن نداشته باشي براي ادامه دادن، براي جاري شدن، براي رها شدن و حتي براي زندگي کردن.

خوشبختي بر سه ستون استوار است: فراموش کردن غم هاي گذشته، فراموش نکردن عبرت هاي گذشته، غنيمت شمردن حال و اميدوار بودن به آينده.


باتشکر ازدوست عزیزم روح الله دیانی از نیشابور


 هفت نصيحت حضرت مولانا • گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود) • باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد) • اگر كسي اشتباه كرد آن را بپوشان (مثل شب) • وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ) • متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك) • بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا ) • اگر مي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه )


 قلب خانه اي است با دو اتاق خواب در يك رنج و در ديگري شادي زندگي مي كند. نبايد زياد بلند خنديد و گرنه رنج در اتاق ديگري بيدار مي شود. (فرانسيس كافكا).

 
هيچ وقت رازت رو به کسي نگو. وقتي خودت نميتوني حفظش کني چطور انتظار داري کسي ديگه‌اي برات راز نگهدار.

باتشکرازدوست عزیزم رضا از دزفول 

 

+ نوشته شده توسط amir در شنبه هشتم مهر 1385 و ساعت 1:58 بعد از ظهر |
اول مهر

                  

در کلاس روزگار
درس های گونه گونه هست :
درس دست يافتن به آب و نان
درس زيستن کنار اين و آن
درس مهر
درس قهر
درس آشنا شدن
درس با سرشک غم ز هم جدا شدن

در کنار اين معلمان و درس ها
در کنار نمره های صفر و نمره های بيست
يک معلم بزرگ نيز
در تمام لحظه ها
در تمام عمر
در کلاس هست و در کلاس نيست
نام اوست " مرگ "
و آنچه را که درس ميدهد " زندگی " است

 

 

 

                                               

                   

  املای بی نمره                   تکلیف اجباری

 درسی پر از ابهام               معنای بیزاری

    رگبار تلخیها                     تصمیم کبری بود

   خط خوش امروز                تصویر فردا بود

   با هم نوشتیم و                  با هم درو کردیم

                             بی وقفه حاصل را              تقدیم تو کردیم

                             با ترکهء بیداد                   عمری ورق خوردیم

                             بار امانت را                     بر دوش شب بردیم

  با گریه خندیدیم                 با خنده پوسیدیم

                             پرپر شدنها را                  با چشم خود دیدیم

 املای بی نمره                  خطی بلاتکلیف

                            آوارگی بر دوش                مشق ریا در کیف

                                              

 

+ نوشته شده توسط amir در پنجشنبه سی ام شهریور 1385 و ساعت 1:53 قبل از ظهر |
 

                         یا صاحب الزمان

              

سلام بر مهدی ، کسی که وعده داده خداوند جميع امتها را که جمع کند به وجود او کلمه ها را ( وحدت کلمه ) و گرد آورد به وسيله او پراکندگيها را و پر کند به او زمين را از عدل و داد و به سبب او وعده فرجی را که به مومنين داده ، ادا نمايد .

حلول ماه پربرکت شعبان المعظم و رخداد مهم اين ماه ، ميلاد با سعادت دوازدهمين اختر سپهر امامت و ولايت ، قائم آل محمّد ( صلی الله علیه و آله و سلم ) و مهديّ منتظر ( عــج ) را به تمام ی شیعیان آن حضرت تبریک گفته ، تعجیل در ظهور آن امام همام را از ذات اقدس احدیت مسئلت دارم.

                    

      یاقائم

                   

در زمستان غيبت ، بر محمل بهار ديدمت که نماز

 

مي گزاري 

 

      و شنيدم ذکر قنوتت را ، چشيدم حلاوت

 

دعايت را و ديدم زيبايي رکوع و سجودت را 

 

 توحاضري در لحظه لحظه زيستن ما

 

نفس کشيدن ما ، نشستن ما

 

برخاستن ما ، در هر پگاه و نگاه ما

 

و در رژفاي نماز و نياز ما

میلاد نور مبارک

 

 

شب میلاد تو ای یار مرا شب غمگینی بود , خانه با یاد تو از گل لبریز

همه جا پرتو لرزنده ی شمع ,دوستانت همه جمع , عاشقانت همه شاد

لیک در جمع عزیزان تو نبودی افسوس ...

همه با یاد تو در طیف سرور خانه در گل مستور , همه جا لعمه ی نور

یاد شیرین تو در جمع نشاط , عکس زیبای تو در جام بلور

لیک در جمع عزیزان تو نبودی افسوس ...

همه با یاد تو خندان بودند , من (( خانه به طوفان داده )) در میان همه گریان بودم

شمع هم همراه دل من می سوخت و کسی آگه از این راز نبود, چه کنم ؟بی تو در شادی ها بر دلم  باز نبود

شمع هم گریان بود  لیک ای معنی عشق , اشک دل داده کجا گریه شمع کجا ؟

من کجا با دل تنگ , شادی جمع کجا  ؟

چه شب تلخی بود , شب تنهایی من , من که در بستر غمها بودم

من که از اشک غریبانه چو دریا بودم

تو ندانی که چه تنها بودم

کا ش می دانستی شب میلاد غریبت ای یار ,  من به اندازه ی چشم همه مردم شهر , 

 گریه کردم در خویش

گریه ام بدرقه ی راهت باد

شب میلاد تو من بودم و اشک , من که از اشک غریبانه چو دریا بودم

آه ای معنی عشق ,  تو ندانی که چه تنها بودم

                      دعا

                دعای فرج  

                                    

     بیامهدی جان

 

+ نوشته شده توسط amir در جمعه هفدهم شهریور 1385 و ساعت 2:2 قبل از ظهر |
 

گل بگو و گل بشنو.


 بچه اصفهانیه توي امتحان بيست مي‌گيره. باباش ميزنه توي گوشش و ميگه: خاك بر سرت كنن، با نمره 10 هم ميشه قبول بشي، حتما بايد اين همه خودكار حروم مي‌كردي؟

 لره رو برق سه‌فاز مي‌گيره پرت مي‌كنه، بلند ميشه ميگه:اگه مردي يه فاز يه فاز بيا جلو.

 به ترکه می گن چرا نماز نمی خونی؟ می گه حفظم برای چی بخونم.

باتشکر ازدوست عزیزم سارا از قائمشهر
                                                                                       
 مي دوني يه اصفهاني رو چه جوري شکنجه مي دن؟ مي بندنش به تير چراغ برق مي گن کوچه بغلي شام مي دن.

 ميدوني فايده اين شلوار کوتاه که دخترا تنشون ميکنن چيه اين اقايون يه ذره سر به زير ميشن.

باتشکر ازدوست عزیزم رضا از دزفول


 عشق از ديدگاه معلمين دبير زيست:عشق مرضی است که ميکروب آن از راه چشم وارد بدن ميشود. دبير شيمی:عشق تنها اسيدی است که در قلب اثر دارد. دبيردينی:عشق يک موهبت الهی است که خداوند برای بندگانش هديه کرده است. دبير رياضی:نسبت عشق به بدن مثل نسبت خون است به بدن. دبير فيزيک:جوان مانند آهنربايی است که هر عشقی را به طرف خود جذب ميکند دبير ادبيات:عشق بايد مثل عشق ليلی و مجنون پاک باشد. دبير ورزش:عشق يک توپ فوتبال است که به دروازه ی هر قلبی اصابت ميکند.

 
 خصوصيات دخترا جديدش>>> 1. تا زبونشون باز ميشه و حرف زدن ياد ميگيرند عوض مامان بابا ميگن شوهر شوهر!! 2.حالشون از پسرا به هم ميخوره ولي نمي دونم چرا 666 تا دوست پسر دارن 3.اگه خونه شون آتيش بگيره بين نجات بابا و لوازم آرايش حتما لوازم آرايش و انتخاب مي کنن! 4.نون شب ندارن بخورن ولي پول عمل دماغشونو رديف ميکنن! 5.همه خوشکل و خوش هيکلن(خدايا منو بخاطر اين دروغم ببخش) 5. از 8 تا 20 سالگي شونصدتا دوست پسر داشتن که هيچ کدوم درکشون نميکردند.


باتشکر ازدوست عزیزم ابوالفضل از تهران

دوره ، دوره آخرالزمانه.


 اينم يك شعر در وصف دختران امروزي:::: اخر يه روز تيک مي گيري/ لباساي شيک مي گيري / بابا تو مي کني کچل / تا دماغ تو کني عمل / با همراهت زنگ مي زني / عينک رنگ رنگ مي زني / اين دل و اون دل مي زني / تا به موهات زل بزني / جنس لباست تريکو/ موزيک الکس و انريکو / جوراباي فسقلکي / روسري هاي الکي / خوشي با اين تيپ خفن / الان قشنگي مثلا.


باتشکر ازدوست عزیزم ناهید


 تركه ساعت سه نصفِ شب زنگ ميزنه صدا و سيما، ميگه: ببخشيد آقا به نظرِ شما الان آقاي خامنه‌اي خوابه؟ يارو ميگه: نميدونم ولي احتمالاً بايد خواب باشن. تركه ميگه: معذرت ميخوام؛ ولي آقاي رفسنجاني چي، ايشون هم خوابه؟ يارو ميگه: نميدونم ولي يحتمل ايشون هم خواب باشن. تركه ميگه: ببخشيد ولي آقاي خاتمي چي؟ يارو ميگه: احتمالاً ايشون هم خواب هستن، چطور؟ تركه ميگه: پس دمت گرم حالا كه همه اينا خوابن يه شو هندي بذار حال كنيم.

باتشکر ازدوست عزیزم رضا از دزفول


 قدرت ديد خانومها: يک تار مو را روي کت شوهرشون ميبينن اما يه تير چراغ برق را هنگام رانندگي نميبينن.

 خبر فوري: هنوز کنکور در قزوين ادامه دارد، به گزارش بي بي سي هنوز داوطلبين جرأت نکردن دفترچه سولات را از روي زمين بر دارند.

با تشکر ازدوست عزیزم علی ماهور از رشت

عشق را به قلب خود بیاموز. 

+ نوشته شده توسط amir در جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت 0:57 قبل از ظهر |