تبليغاتX
amir.blogfa.com

سيزده نكته براي زندگي بهتر.

۱- دوستت دارم نه بخاطر شخصیت تو بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدامی کنم.

۲- هیچکس لیاقت اشکهای تورا ندارد و کسی که ارزش تو را داردهرگز باعث ریختن اشکهای تو نمی شود.

۳- اگر کسی تو را انطور که می خواهی دوست نداردبه این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

۴- دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

۵- بدترین شکل دلتنگی برای کسی آنست که در کنار او باشی و بدانی هرگز به او نخواهی رسید.

۶- هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو باشد.

۷- توممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افرادتمام دنیا هستی.

۸- هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران.

۹- شاید خدا خواسته که بسیاری از افراد نامناسب را بشناسی و سپس فرد مناسب را بشناسی. در این صورت وقتی او را یافتی می توانی بهتر شکر گذار باشی.

۱۰- به چیزی که گذشت غم مخور به آنچه پس ان مانده لبخند بزن.

۱۱- همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.

۱۲- خود را به فرد بهتر ی تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

۱۳- زیاده از حد خودت را تحت فشار نگذار بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش رو نداری.

+ نوشته شده توسط amir در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 6:36 قبل از ظهر |

سال نو مبارك باد.

نوروز یادگار صداقت جمشید

  عشق

 

 فرهاد  و عظمت کورش بر

 

 همگی ایرانیان

 

 مبارک باد.

+ نوشته شده توسط amir در یکشنبه چهارم فروردین 1387 و ساعت 11:26 بعد از ظهر |

نسيم دوست ساسان

نسيم دوست ساسان

تركه با دوست دخترش ميرن پارك تركه ميگه :عزيزم اگه اين درخت كاج زبون داشت الان به ما چي ميگفت ؟ دختره ميگه اگه زبون داشت ميگفت كره خر من زردآلوام نه كاج.
 

از يك معتاد ميپرسن چطور شد كه معتاد شدي؟ ميگه با بچه ها قرار گزاشتيم روزهاي تعطيل تفريحي بكشيم يه هويي خورديم به عيدنوروز.

به طرف ميگن انگيزت چيه هي كنكور ميدي؟ ميگه:والا به خاطر سانديس وكيك.

اصفهانیه مرده بود، روی سنگ قبرش نوشته بودن، احمدآقا مرده اس ولی مغازه بازه اس.
 

عبارت «کلاه سرت گذاشتن تا زانو» یعنی چه؟ الف) فروش پراید دوگانه سوز بدون مخزن. ب) قول تحویل ال نود تا پس فردا. ج) تحویل پژو جي ال ايكس با یک مأمور آتش نشانی در صندوق عقب. د) من مادرم مریضه، کارت سوختتو بده، چند لیتر بنزین بزنم.
 

عشق با لبخند شروع ميشود.با بوسه شکوفا ميشود.با گريه رشد ميکند.با 110 تمام ميشود.

زنه از شوهرش مي پرسه از چيه من بيشتر خوشت مي آد؟ از صورت زيبا و يا هيكل متناسبم؟ مرده يه نگاهي به سر تا پاي زنش مي ندازه و ميگه از اعتماد به نفست!!!

باتشكر ازدوست عزيزم هاشم سكاكي از نيشابور
 

ترکه توي اتوبوس پر جمعيت پيله كرده بود به راننده و در گوش راننده حرف مي زد. راننده مرتب بهش مي گفت: برو بشين سر جات. اخرش مسافرها به راننده مي گن: اقاي راننده به حرفش گوش كن شايد كاري داره. راننده مي گه: نه بابا اومده به من مي گه: چپ كن يه كم بخنديم.

باتشكر ازدوست عزيزم حسام
 

كدام مورد كوتاه‌تر است؟ الف) مدت خوشحالي بعد از قبول‌شدن در دانشگاه ب) عمر پدر دانشجويان دانشگاه آزاد ج) مانتوي خواهران دانشجو د) پاي فارغ‌التحصيلان نسبت به دستشان

 قبل از ازدواج ٠ ٠ ٠ مرد: آره، ديگه نمی‌‌تونم بيش از اين منتظر بمونم. زن: می‌‌خواهى من از پيشت برم؟ مرد: نه! فکرش را هم نکن. زن: منو دوست داری؟ مرد: البته! زن: آيا تا حالا به من خيانت کردی؟ مرد: نه! چرا چنين سوالى می‌‌کنی؟ زن: منو مسافرت می‌‌بری؟ مرد: مرتب! زن: آيا منو می‌‌زنی؟ مرد: به هيچوجه! من از اين آدما نيستم! زن: می‌‌تونم بهت اعتماد کنم؟ ٠ ٠ ٠ بعد از ازدواج همين متن را اين دفعه از پائين به بالا بخوانيد.

 ديرين ديرين ديرين ديرين ديرين ديرييييين ديييريريرين . . . . . . . . . . . بي ذوق با احساس بخون آهنگ پلنگ صورتي.
 

باتشكر ازدوست عزيزم رضا ازدزفول

 

+ نوشته شده توسط amir در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 0:5 قبل از ظهر |

دلنوشته ها


 پازل دل يکي رو بهم ريختن هنر نيست ..... هر وقت با تيکه هاي شکسته ي دل يک نفر يک پازل دل جديد براش ساختي هنر کردي.

 مطمئن باش که در زماني مناسب خداوند براي گفتن حرفي به جا و شجاعانه وسيله اي را طوري برايت فراهم مي کند که هر گز فکرش را هم نمي کني. بروس ويل کنسن

 شايد آن روز که سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد کرد )) خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و ياس زندگي اجبارست.

 مينويسم يادگاری تا بماند روزگاری گر نماند روزگاری این بماند یادگاری سرسبزترین بودم و زردم کردی تبعیدی فصل شوم و دردم کردی من چشم و چراغ این و آن بودم انگشت نما و کوچه گردم کردی.


قانون معرفت ميگه: باهام باشي باهاتم...... ديوونه بشي ديوونه ميشم....... مريض بشي مريض ميشم...... بميري ميميرم..... تنهام بذاري ......منتظرت ميمونم.

تصور كن اگر قرار بود هر كس به اندازه ي دانش خود حرف بزند چه سكوتي بر دنيا حاكم ميشد ... ..... ناپلئون.


همیشه نگاهی رو باور کن که وقتی از اون دور شدی در انتظارت بمونه.


امام حسين (ع) فرمود: کاري مکن که از آن پوزش بخواهي، زيرا مومن نه بد مي کند و نه عذر مي طلبد و منافق هر روز بد مي کند و عذر مي خواهد.

بشکن طلسم حادثه را بشکن ! مهر سکوت , از لب خود بردار, منشين به چاهسار فراموشي ,بسپار غم خويش به راه , بسپار.............(حميد مصدق)

باتشكر ازدوست عزيزم سارا


پرسيدم عشق چيست؟ گفت: آتشي است. گفتم مگر آن را ديده اي؟ گفت نه در ان سوخته ام.

باتشكر ازدوست عزيزم حسام

 

+ نوشته شده توسط amir در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 11:38 بعد از ظهر |

 به ياد يار

صد بار قسم خوردم كه نام تو رو بر زبان نياورم . ولي افسوس قسم هم نام تو بود.

 میل به عشق, قاطعانه ترین نشانه برای اثبات وجود خداوند است.گواه دیگری وجود ندارد. چون انسان عشق می ورزد, پس خدا وجود دارد. چون انسان بدون عشق نمی تواند زندگی کند, پس خدا وجود دارد.

باتشكر ازدوست عزيزم مجيد

 يادت باشه كه دنيا "كروي"است هر وقت احساس كردي اخرش

                          است.شايد نقطه ي شروع باشد... 


 خواستم خودم رو گول بزنم.همه خاطراتم رو انداختم يه گوشه و گفتم: فراموش...اما يه "چيزي ته دلم خنديد و گفت:" يادمه!...


 بر خاک بخواب نازنين،تختی نيست. آواره شدن ,حکايت سختی نيست. از پاکی اشکهای خود فهميدم . لبخند هميشه راز خوشبختی نيست.

باتشكرازدوست عزيزم صدف از قائمشهر


تو را گم مي كنم هر روز و پيدا مي كنم هر شب ... بدين سان خواب ها را با تو زيبا مي كنم هر شب ... تبي اين كاه را چون كوه سنگين مي كند آنگاه ... چه آتش ها كه در اين كوه برپا مي كنم هر شب ...

فرصت براي گريستن دارم اما براي ديدنت همين يك لحظه باقيست.
 

باتشكر ازدوست عزيزم سارا


 چه نورانی اند دوستی ها وقتی این اکسیر مقدس ، نامهربانی ها را به مهربانی و کدورت ها را به لطف و دوری ها را به نزدیکی تبدیل می کند...... چندباری چشیده ام ، فوق العاده زیباست ، هرچند که تحمل تلخی ابتدایش سخت می نماید.

 زمين عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشين به هوا رفت. خدا يكي از آن هزار هزار سنگ آتشين را به من داد تا در سينه‌ام بگذارم و قلبم باشد.

باتشكر از دوست عزيزم حميد يوسفي از نيشابور


ليلي زیر درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد گل داد سرخ سرخ .گلها انار شد ؛داغ داغ . هر اناری هزار تا دانه داشت . دانه ها عاشق بودند دانه ها توی انار جا نمی شدند انار كوچك بود . دانه ها تر كیدند ؛انار ترك برداشت . خون انار روی دست لیلی چكید .لیلی انار ترك خورده را از شاخه چید . مجنون به لیلی اش رسید .خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود كافیست انار دلت ترك بخورد.

باتشكر ازدوست عزيزم جعفر هوايي از نيشابور


 در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان . قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چويه ي دار از من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم.


باتشكر ازدوست عزيزم هدي

+ نوشته شده توسط amir در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 11:12 بعد از ظهر |

سلامي چو بوي خوش آشنايي.


 يه روز صبح كوره از خواب پا ميشه ميگه "ميبينم امروزم نميبينم.


بي تو آنلاين شبي باز از آن روم گذشتم ... همه تن چشم شدم دنبال آيدي تو گشتم... شوق ديدار تو لبريز شد از کيس وجودم .... شدم آن ديوانه که بودم .... وسط صفحه دسکتاپ .... روم ياد تو درخشيد .... دينگ صد پنجره پيچيد ... شکلکي زرد بخنديد .... يادم آمد که شبي با هم از آن چت گذشتيم ... روم گشوديم .... و در آن پي ام دلخواسته گشتيم.

 آهنگ جديد مهرشاد : حاجي تو ديگه کي هستي دسته الياسو بستي ميونه هستي و قدسي بگو مال کي هستي !!!

 پرزيدنت بوش درکاخ سفيد بمناسبت ماه اسلامی رمضان مراسم افطار برگزارکرد پرزيدنت بوش ميگويد مسلمانان خشن افراطی در پی از هم پاشيدن بافت جامعه هستند و ميخواهند پيشرفت آزادی را در جوامع اسلامی و ديگر نقاط جهان متوقف کنند. پرزيدنت بوش اين نظر را در هفتمين افطار سالانه کاخ سفيد بمناسبت ماه اسلامی رمضان مطرح ساخت.


باتشكر ازدوست عزيزم جعفر هوايي از نيشابور


به رشتیه میگن نظرت راجع به اس ام اس چیه؟میگه:اس ام اس مثل زن گرفتنه.خرجشو تو میدی.کیفشو یکی دیگه میبره.


با تشكر ازدوست عزيزم هاشم سكاكي از نيشابور

احمدي نژاد: آمريکا عمرا به ايران حمله کنه ، خبرنگار : از کجا ميدونيد ؟ احمدي نژاد : الياس گفته.

 در پي کاهش جمعيت پسران نسبت به دختران: درخيابان: دختر:جـــــــــووون! جيگرتــــــــــــــــو! پسر: ايييييييييييش! گمشو! دختر: شماره بدم زنگ مي‌زني؟! پسر: واه واه ! مگه خودت برادر و پدر نداري! واسه چي مزاحم پسر مردم ميشي؟؟؟؟؟

ترکه و لره و تهرانيه رفته بودن دزدي.يکهو صاحب خونه مياد. اون سه تا ميرن تو گوني قايم ميشن . مرده مياد يه لگد ميزنه به گوني اول . تهرانيه صداي گردو در مياره . به دومي ميزنه ...لره صداي نون خشک ميده . به سومي که ترکه توش بوده ميزنه . صدايي نمياد . دوباره ميزنه بازم صدا نميده . چند بار ديگه ميزنه . ترکه شاکي ميشه مياد بيرون ميگه : کره خر ، آرده.

 

+ نوشته شده توسط amir در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 و ساعت 11:14 بعد از ظهر |

 

آري آغاز دوست داشتن است.

 به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي. به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي. به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت. به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر. به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست.

 بد نيست اگر کمي به هم فکر کنيم در بحبوحه خنده به غم فکر کنيم بد نيست اگرخانه ما سيماني است به خشت و گل و نفوذ نم فکر کنيم هر وقت زيادمان دلي ميشکند بد نيست که يک لحظه به کم فکر کنيم من عاشق و تو هر که در اين عصر غريب بد نيست اگر کمي به هم فکر کنيم.

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارک. پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت ولی مادر دیگر در این دنیا نبود.


باتشكراز دوست عزيزم حسام


 اهالي يک دهکده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا کنند. در روز موعود، همهء مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يک پسر بچه با خودش چترآورده بود و اين يعني ايمان.

 اونيكه ميگفت جونش به جونت بنده حالا داره به گريه هات ميخنده اوني كه مي گفت بدون تو ميميره دروغ ميگه دلش جنس كويره دروغ ميگه تو گوش نده به حرفاش نگو هنوز ميخواي بموني باهاش خيال نكن بدون اون ميميري بزار بره نباشه جون ميگيري.

باتشكر ازدوست عزيزم رضا از دزفول

 

بعضي عشقها مثل حضرت نوح اند. فقط از ترس طوفان ميان طرف تو _بعضي عشقها مثل حضرت آدم اند. فقط خاصيتشون اينه که اولينه _بعضي عشقها مثل حضرت ابراهيم اند. بايد توشون همه چيتو قرباني کني _بعضي عقشها مثل حضرت مسيح اند. آخرش آدم رو به صليب مي کشند _بعضي عشقها مثل حضرت موسا اند. يه خورده که دور بشي جات رو يه گوساله پر مي کنه.

باتشكر ازدوست عزيزم فيونا از بيرجند 

 انديشيدن به پايان هرچيزي شيريني حضورش را تلخ مي کند... بگذار پايان تو را غافلگير کند درست مانند آغاز.

 باتشكرازدوست عزيزم صدف از قائمشهر


 ماهي به آب گفت : تو نميتوني اشكاي منو ببيني , چون من توي آبم... آب جواب داد اما من ميتونم اشكاي تو رو احساس كنم چون تو توي قلب مني. 

 باتشكر ازدوست عزيزم جعفرهوايي از نيشابور
 

  اگه عشقم حقيره ! اگه جسمم کويره ! اگه هميشه تنهام ! اگه خاليه دستام ! براي تو عاشق ترين عاشق دنيام.

با تشكر ازدوست عزيزم دانيال ناصري از نيشابور

عشق را رنگ آبي زدم، دوست داشتن را قرمز، نامردي را سياه، دروغ را سفيد، ولي نمي دانم چرا به تو كه ميرسم نمي دانم مهرباني چه رنگي است.

 مي داني ديشب در عمق تنهاييم در سکوت پايان نا پذير اتاقم دلم براي خودم سوخت و خاکستر شد براي دلي که هيچ ظلمي نکرد و هيچ جفايي نکرد و هيچ کس را نيازارد. اما خود ظلم و جفا ديد و شکست و خرد شد.

با تشكر ازدوست عزيزم هدي

سلام من امدم.سلام من امدم.

 

+ نوشته شده توسط amir در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 12:30 بعد از ظهر |
نوروز 86مبارک

  آغاز سال 1386خورشیدی وفرارسیدن بهار و نوروزباستانی ایرانیان

 رابه همه هم میهنان عزیز و دوستان گرامی شادباش وتبریک عرض 

                                              مینمایم

          

           عیدتان مبارک

يک سال گذشت
خداي من ، يک سال گذشت هرچه کردم ، ديدي و هر چه بخشيدي و عفو کردي نديدم خداي من ، هراسان شدم پناهم دادي ، بيمار شدم شفايم دادي .آرامش و امنيت که رسيد ، طبيب و پناه را از يادم بردم . خداي من ، يک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه و سيصدوشصت و پنج روز. چگونه است که رهايم نميکني؟ چگونه است که هرگز، هرگز از تو نااميد نميگردم؟
اين چه رسم خدايي است؟ خداي من آواي ملکوتي يا مقلب القلوب و الابصار مي آيد. تو مرا ميخواني که بخوانمت ؟ اين منم با حسرت سال هاي رفته يا مدبر الليل و النهار . اين منم با هزاران اميد به سال هاي پيش رو يا محول الحول و الاحوال . خداي من بندگي ام را بپذير ، التماس مرا بشنو حول حالنا ، حول حالنا.
خداي من آرزويم چه شد؟ الي احسن الحال .
خوب من ، بوي عطر تحويل مي آيد .
چه مبارک تقديري!

  (برگرفته از مجله موفقيت)

           نوروزتان مبارک

حديثی از معلي بن خنيس روايت شده است كه گفت : «روز نوروز بر حضرت جعفر بن محمد (ع ) درآمدم و ايشان فرمودند «آيا اين روز را مي شناسي» ؟ گفتم «فداي تو شوم ، اين روزي است كه ايرانيان آن را بزرگ مي دارند و به يكديگر هديه و ارمغان مي دهند.»

سپس حضرت صادق فرمودند «سوگند به خداوند كه اين بزرگداشت نوروز به علت امري كهن است كه برايت بازگو مي كنم تا آن را دريابي» . پس گفت «اي معلي ، روز نوروز روزي است كه خداوند از بندگان خدا پيمان گرفت كه او را بپرستند و او را شريك و انبازي نگيرند و به پيامبران و راهنمايان او بگروند و به پيشوايان دين ايمان بياورند.»

«همان روزي است كه آفتاب در آن طلوع كرد و بادها وزيدن گرفت و زمين در آن شكوفا و درخشان شد.»

همان روزي است كه كشتي نوح (ع ) در كوه آرام گرفت ، همان روزي است كه پيامبر خدا، اميرالمؤمنين علي (ع ) را بر دوش خود گرفت تا بت هاي قريش را از كعبه به زير افكند و بتان را خرد كند، چنان كه ابراهيم (ع ) نيز اين كار را كرد .

همان روزي است كه پيامبر به ياران خود فرمودند كه با علي (ع ) به عنوان اميرالمؤمنين بيعت كنند (عيد غديرخم ).

همان روزي است كه حضرت قائم (عج ) بر دجال پيروز شود و او را در كنار كوفه بر دار كشد و هيچ روز نوروزي نيست كه ما در آن متوقع گشايش و فرجي نباشيم ، زيرا نوروز از روزهاي ما شيعيان است .»

(بحار الانوار - علامه مجلسي جلد 14 مبحث نوروز )

                               پرواز ماهی

 

تبریک بهار

 

لا بهلای این همه روزمرگی، بهار اتفاق دلپذیری است. بهانهای که سردی زمستان را از یادمان ببرد و دلخوشمان کند که خورشید خواهد درخشید. لحظه لحظهتان متبرک باد.

 

          کاش ما آن دو پرستو بودیم

                    که همه عمر سفر می کردیم

                                          از بهاری به بهاری دیگر

 

+ نوشته شده توسط amir در چهارشنبه یکم فروردین 1386 و ساعت 1:31 قبل از ظهر |
   خسته از خود

   

دوست داشتن خیلی شبیه احتیاج داشتن است
يک جور احتياج داشتن مفرط
و گاهی هم دوست داشتن راهی برای فراموش کردن است
چند روزیست غریبه ای در زندگیم پیدا شده ... حس میکنم دوستش دارم ...
و خودش هم باور کرده که  خیلی دوستش دارم !
نمی دانم ... شاید برای به خاکسپاری خاطرات گذشته  !
گاهی آدم دلش میخواهد از خودش فرار کند
از خودش و گذشته اش و آينده ای که نمی خواهد داشته باشد
به هر طرف که می دود ؛‌ باز هم جز خودش ؛ کسی نيست
به کسی دل می بندد تا خودش را فراموش کند
به کسی ديگر که مثل خود او از خودش فرار کرده است و از دیگران هم همینطور
مدتی می گذرد
اندکی آرام می گيرد و کمی فراموش می کند
اما دوباره عصيان می کند و خودش می شود
همانی می شود که روزی از او فرار کرده بود
همانی می شود که نمی خواست باشد
دل می کند و همه چيز را به هم می ريزد و در پی يافتن سعادت
چیزی که گمشده همیشگی اوست
به تنهائی میگریزد و باز...


خودش را می بيند و نااميدانه به ديوار بلند آرزوهای سرکوب شده اش چنگ می زند
باز هراسان و دربدر از خويش می گريزد تا شايد
باز در خم کوچه ای ؛
کسی مثل خودش را بيابد و او را در آغوش بکشد
تا چند روزی باز فراموش کند و مشغول باشد
مدام واژه های عاشقانه تکرار می شود و مدام لبهای ترک خورده  ((‌
دوستت دارم ))‌ را تکرار می کنند
و شاید در لحظه ای کوتاه
آدم بدون اينکه خودش بفهمد
در بالای پرتگاهی که راه برگشتنش سخت است
رها شود

آری ...  اين جا نمی شود به کسی نزديک شد ،
آدم ها از دور دوست داشتنی ترند  .................

 

                نقاب

                 

 

                

 



 

+ نوشته شده توسط amir در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 1:40 قبل از ظهر |

تولیدی و نمایشگاه زیتون

 

تولیدی و نمایشگاه زیتون

 

  

طراحی و ساخت انواع کابینتهای MDF و فلزی.

 

 

طراحی و ساخت کلیه مصنوعاتMDF، ملامینه،

 

 لترون و PVC.

 

 

 

آدرس نمایشگاه: نیشابور، خیابان کمال الملک، بعد از چهارراه

 

 آموزش و پرورش ، روبروی تولیدی میز تلویزیون احمد زاده.

 

 

تلفن نمایشگاه: 3353512- 0551

 

+ نوشته شده توسط amir در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و ساعت 3:59 بعد از ظهر |

هنوزم عاشقتم؟؟؟

از طرف صدا وسيما با تركه مصاحبه ميکنن مي‌پرسن مناسبت اين روزا چيه؟ مي‌گه: شهادت امام حسين و 22 تن از يارانش به دست صدام صهيونيست و همچنين روز 72 بهمن، روز پيروزي انقلاب در صحراي كربلا و فرار يزيد از كربلا به دانمارك و برخورد دو هواپيما به حرمين اما م هادي و امام حسن عسگري. ولي در كل انرژي هسته‌اي حق مسلم ماست.

با تشکراز دوست عزیزم مینا

 

فردا صبح ساعت 8 قراره خوشکلا و خوشتیپارو بگیرن ... جون من نری بیرونا ...نمی گیرنت ضایع می شیا. !

 

پيرمرد نگران زمين شخم نزده اش بود گاوش را هم فروخته بود اما خودش از رو نمي رفت و هر روز هي يا آف مي خواند و يا آف مي ذاشت.

باتشکر از دوست عزیزم فیونا از بیرجند

 

بنوش به سلامتي هر چي عاشقه - به سلامتي سه كس : غريب ، تنها ، بي كس - به سلامتي گاو چون كه نگفت من ، گفت ما - به سلامتي كرم خاكي ، به خاطر خاكي بودنش -- به سلامتي شلغم به خاطر اينكه غم داره به سلامتي كلاغ ، هر چند كه سياهه ولي عوضش يه رنگه به سلامتي ديوار كه هر مرد و نامردي بهش تكيه مي كنن -به سلامتي سيگار که تا آخرش به پات ميسوزه آخرش هم زير پات له ميشه.

باتشکر ازدوست عزیزم حمید یوسفی از نیشابور

 

+ نوشته شده توسط amir در جمعه یازدهم اسفند 1385 و ساعت 7:55 قبل از ظهر |

بیا.....

 

به یه لر میگن زبون لری چه جوریه؟ میگه فارسی بلدی؟ میگه آره. میگه برین توش میشه لری!!!

***

یه بار یه زن میشینه رو بیل میشه زنبیل!

***

ترکه از خواب میپره پاش میشکنه!!!

***

به ترکه میگن با حمید و فرید جمله بساز؟ میگه : شما وقتی با حمید چند نفرید؟!!!

***

ترکه با خودش کشتی می گیره میشه دوم!!!

***

به ترکه میگن چشمات قرمزه. میگه : درد هم می کنه؟!!!

***

به ترکه میگن خونت کجاست؟ میگه : اردبیل همون در زرده!!!

***

یارو به رفیقش میگه : من اگه پیش خواهرت بخوابم ما با هم فامیل میشیم؟ میگه : نه بی حساب میشیم!!!

***

یه بار نقطه میره قزوین صفر بر میگرده!!!

 

+ نوشته شده توسط amir در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت 7:28 قبل از ظهر |
        محرم

 

+ نوشته شده توسط amir در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 11:52 بعد از ظهر |

سالهای زندگی.

 سال اوّل زندگی: • گريه نکن • شيطونی نکن • دست تو دماغت نکن • تو شلوارت پی‌پی نکن • مامانت رو اذيّت نکن • روی ديوار نقاشی نکن • انگشتت رو تو پريز برق نکن • دمپايی بابا رو پات نکن • به خورشيد نگاه نکن • شبها تو جات جيش نکن • تو کمد مامان فضولی نکن • با اون پسر بی‌تربيته بازی نکن • اسباب‌بازی‌ها رو تو دهنت نکن • زير دامن شمسی خانوم رو نگاه نکن • دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن.
 دوره ي دبستان: • موقع رفتن به مدرسه دير نکن • پات رو تو جاميزی نکن • ورقهای دفترت رو پاره نکن • مدادت رو تو دهنت نکن • به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نکن • تخته پاک‌کن رو خيس نکن • حياط مدرسه رو کثيف نکن • با دخترها شمسی خانوم ((دکتربازی)) نکن • دست تو کيف بغل دستيت نکن • تخته‌سياه رو خط‌خطی نکن • گچ رو پرت نکن • تو راهرو سرو صدا نکن • تو کلاس پچ‌پچ نکن • ATARI بازی نکن.

 دوره ي دبيرستان: • با کامپيوتر بازی نکن • تو حموم معطّل نکن • تقلّب نکن • با دوستات موتورسواری نکن • عصرها دير نکن • با دختر شمسی خانوم صحبت نکن • با بابات دعوا نکن • تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن • تو خيابون دنبال دخترها نکن • مردم‌آزاری نکن • نصف شب سرو صدا نکن • فيلم بد نگاه نکن • وقتت رو با مجله تلف نکن • چشم‌چرونی نکن0

 دوره ي دانشگاه: • رشته‌ای رو که دوست داری انتخاب نکن • ۲۴ ساعته چت نکن • سر کلاس درس غيبت نکن • با دختر شمسی‌خانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن • خيابون‌ها رو متر نکن • تو سياست دخالت نکن • با دخترهای مردم هر کاری دلت خواست نکن • شب برای شام دير نکن • با مأمور پليس کل‌کل نکن • چراغ قرمز رو عشقی رد نکن • موبايلت رو Reject نکن • استادت رو اُسگل نکن • حذف پزشکی نکن • آستين کوتاه تنت نکن • همه رو دودره نکن
 دوره ي سربازی: • موهات رو بلند نکن • روت رو زياد نکن • از اوامر سرپيچی نکن • فرار نکن • با اسلحه شوخی نکن • غيبت نکن • به آينده فکر نکن • درگيری ايجاد نکن • به فرمانده بی‌احترامی نکن • غير از خدمت به هيچ چيز ديگری فکر نکن • با رئيس عقيدتی جرّ و بحث نکن • اعتراض نکن • با دختر شمسی خانوم نامه ‌نگاری نکن • از تلف شدن وقتت ناله نکن • از آشپزخونه دزدی نکن.
دوره ي شوهر بودن: • با زنت شوخی نکن • زنت رو با دختر شمسی خانوم مقايسه نکن • به زنت خيانت نکن • با دوستانت الواتی نکن • تو Orkut خودت رو Single معرفی نکن • به زنهای ديگه نگاه نکن • موبايلت رو قايم نکن • از عکسهای قبل از ازدواجت نگهداری نکن • پولت رو خرج دوستات نکن • رفتار دوران مجرّدی رو تکرار نکن • غير از زندگی مشترک به هيچ چيز فکر نکن • ريسک نکن • بدون اجازهء زنت هيچ کاری نکن.

نظر چی شد؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط amir در جمعه هشتم دی 1385 و ساعت 0:32 قبل از ظهر |

منو تنها نذار


 تنها كساني كه مارا ميرنجانند. عزيزاني هستند كه هميشه كوشيده ایم از ما نرنجن.

 الو سلام منزل خداست؟؟ اين منم مزاحمي كه آشناست........ هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است...... ولي هنوز پشت خط در انتظار يك صداست......... شما كه گفته ايد پاسخ سلام واجب است....... به ما كه مي رسد حساب بنده ها جداست؟؟


باتشکر ازدوست عزیزم صدف از قائمشهر


 منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟ چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم.

باتشکر ازدوست عزیزم شیرین از نوشهر
 

چرا وقتی آدمها میفهمند دلی براشون تنگ میشه دلشون از سنگ میشه.


حالم دوباره بد شده...باز دارم دق مي كنم...يكي نيست بگه چته؟....گريه و هق هق مي كنم.

باتشکر ازدوست عزیزم سارا
نظر یادتون نره.
 هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير.

 

 كاش مـي شـد در كنـارت عاشـق و ديوانـه بـودن خرابـت همدل وهـم خانـه بـودن بـا دل مســت و خيالـم خـواب ورويـاي توديـدن كاش مـي شـد در چشـم زيبـاي تـو ديـدن در دل شـب مسـت بــودن پل بـه دنيـاي دلـت زد كاش مـي شـد از نگاهـت و بوسـه نـا غافلــت زد مست چشمـان تـو بـود.


 تو اگه بخواي فقط با يک نگات من برات خورشيد رو آتيش مي زنم يه روزي دلم اگه تو رو نخواد من اونو از توئه سينه مي کنم تو رو به خوده خدا به تمومه اين شبا تو رو جونه رازقي به نماز عاشقي قسمت ميدم قسمت ميدم از عشقم نگذري قسمت ميدم که از اينجا نري.


 اگه مي تونستم تو دنيا ي چيزي باشم مي خواستم اشک تو باشم که تو چشمات متولد بشم روي گونه هات زندگي کنم رو لبات بميرم.

 

 موقعي كه خدا پنجره ي بهشتو باز كرد منو ديد ازم پرسيد امروز چه آرزويي داري؟؟ گفتم خدايا هميشه مواظب اوني كه الان داره اين نوشته رو ميخونه باش چون برام خيلي عزيزه.


 من در حسرت نگاه تو مانده ام من دور از تو و تو دور از من................... من در انتظارت نشته ام تو مهربان من تو عزيزترين من بيا که در انتظارت مرده ام من چشم در راه نيستم ! من خسته از دوريت نيستم ! چون................................................. تو هميشه در فلب مني و من تو رو را هميشه مي نگرم با تمام وجود با تمام وجود با تمام وجود مي خوام بگم که دوستت دارم.

 
 يه سنگ کافيست برای شکستن يه شيشه! يه جمله کافيست برای شکستن يه قلب! يه ثانيه کافيست برای عاشق شدن! يه دوست مثل تو کافيست برای تمام زندگي.

باتشکر از دوست عزیزی که هنوز خودشون رو معرفی نکردند.

 

+ نوشته شده توسط amir در یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت 10:27 بعد از ظهر |

 زخمی عشق

 

من نگار را ده سالي بود كه ميشناختم . يعني اصلا" از بچگي با هم بوديم . خيلي همديگر را دوست داشتيم و طاقت جدايي يكديگر براي ما سخت بود . نگار دختر پر شوري بود . خانواده هاي ما با هم دوست بودن و براي همين از بچگي با هم بزرگ شديم . اين چند سال اخير هم كه در دبيرستان بوديم با بااينكه سرمون شلوغ بود ولي اشتياق ديدارمون بيشتر شده بود . وقتي بعد از يك مدت با من تلفني صحبت ميكرد مثل اين بود كه تمام دنيا را به من دادند . نگار هيچ وقت ناراحت نميشد ، يعني من ناراحتيش را نديده بودم . هميشه به من ميگفت كاوه كاشكي من يك برادر مثل تو داشتم . كاشكي هيچ وقت از تو دور نباشم . من ميگفتم : نه ديگه ، اگر تو هر روز من را ببيني كه از من سير ميشوي .. اخم ميكرد و ميگفت : من حتي اگر از صبح تا شب با تو باشم از ديدنت سير نميشوم . وقتي اين حرف را از او ميشنيدم دوست داشتم بزنم زير گريه ... سال آخر بود . با هم درس ميخوانديم و به هم كمك ميكرديم ، براي اينكه يك جا قبول شويم با هم انتخاب رشته كرديم و خلاصه با هم يك دانشگاه قبول شديم . خيلي عالي بود حالا ميتوانستم هر روز آن را ببينم . در كنارش باشم . همه توي دانشگاه ميدانستند كه نبايد نگاه چپ به نگار بيندازند و مزاحمش شوند چون آن وقت سر و كارشان با كاوه است . سال اول مثل برق و باد گذشت . از اين همه درس خسته شده بودم اما همه اين مشكلات با يك لحظه كنار نگار بودن فراموش ميشد . روز آخر بعد از امتحانات نگار گفت : بايد يك قرار مسافرت بگذاريم من نميدانم اين مدت بدون تو چيكار كنم ... گفت : واقعا" كه درست ميگي ، چون من بايد مواظبت باشم كه يك موقع زير سرت بلند نشه ... بازم اخم كرد و چنان نيشگوني از من گرفت كه تا ته دلم كباب شد . فقط داد زدم : آخ ... گفت حالا اين را داشته باش تا دفعه بعد چنان بلايي سرت بيارم كه نتواني بگي آخ ... گفتم : بيچاره شوهرت ، روي من بدبخت امتحان ميكني تا ... رسوندمش منزلشان . از آن ور هم رفتم سور و سات مسافرت را جور كنم . هفته بعد با پدر و مادرامون توي راه شمال بوديم . رفتيم ويلاي پدر من ... وقتي رسيديم نگار رفت استراحت كنه ، مثل اينكه اصلا" حالش خوب نبود .. تا روز بعد خوابيد و فرداي آن روز با هم رفتيم جنگل ... اما باز هم نمي توانست به خوبي راه برود و هر چند فدمي كه جلو ميرفتيم روي تنه درختي استراحت ميكرد تا باز چند قدم بر دارد . پس از يك هفته همگي برگشتيم تهران ... يك هفته اي از برگشتمان گذشته بود كه مادر نگار تلفن زد . گفت : كاوه سريع خودت را برسان اينجا باهات يك كار مهم دارم . نفهميدم كه چطور خودم را رساندم ، گفتم خاله مريم ( من به مادر نگار ميگفتم خاله ) چي شده ؟ اتفاقي افتاه ؟ گفت : وقتي برگشتيم نگار رفت پيش دكتر . دكتر هم برايش آزمايش نوشت و قرار بود كه امروز جواب آزمايش را بگيرد . ولي از وقتي كه برگشته در را روي خودش بسته و فقط ميخواد با تو حرف بزنه . فقط ميگه به كاوه بگين كه بياد اينجا . من رفتم كنار در اتاقش و در زدم و گفتم : نگار در را باز كن من آمدم تو را ببينم . بعد از چند ثانيه صداي چرخيدن كليد را در سوراخ كليد شنيدم . در باز شد . پرده هاي اتاق را كشيده بودند . اصلا" صورت نگار را نميشد ديد . نگار در را بست . وقتي به عقب برگشتم چيزي را ديدم كه باور نميكردم ، نگار گريه كرده بود . چشمهايش قرمز بود و پر اشك . گفتم نگار چي شده ؟ چرا گريه كردي؟ نگار جوابم را نداد . صداي قلبم را ميشنيدم كه داشت از قفسه ي سينه ام بيرون مي آمد . با صدايي كه قلبم را لرزوند گفت : همه چيز تمومه ، تو بايد من را فراموش كني . من ديگر به درد تو نميخورم حتي اگر نخواهي كه من را فراموش كني مجبور ميشي كه من را فراموش كني . من زياد وقت ندارم و تنها ميخواستم كه اين را به تو بگويم ، براي آخرين بار توي چشمهايت نگاه كنم و تمام خاطرات را در صورتت مرور كنم . گفتم : نگار تو حالت خوب نيست . اصلا" معلوم هست كه داري چي ميگي ؟ برگ آزمايش را دستم داد ... من از اين همه عدد و رقم و حروف لاتين كه چيزي نميفهميدم ، اما صفحه آخر را كه ديدم در جا خشكم زد . پاهايم سست شد و روي تخت افتادم . باورم نميشد كه نگار من سرطان داشته باشد . اصلا" امكان ندارد كه نگار من سرطان خون داشته باشد ، آن كه سالم هست پس اين يعني چي ؟ نميدانستم كه چه چيزي بايد بگويم ، اما اين را خوب ميدانستم كه من نگار را دوست دارم و به او وابسته هستم . من كه نميتوانستم تركش كنم . سعي كردم كمي خونسرد باشم . برگه را به كناري انداختم و گفتم كه چي ؟ من كه به تو گفته بودم تا آخرش با تو هستم . از كجا معلوم كه اين آزمايش درست باشد ؟ اصلا" تو كه ميداني وضعيت اين آزمايشگاههاي ايران چه جوريه !! ... يارو مرده ميرود آزمايش اعتياد ميدهد بعد كه بهش جواب آزمايش را ميدهند برايش آزمايش بارداري ميارند ... واقعا" كه ... تو كه اين قدر زود باور و نا اميد نبودي ... خيلي با نگار صحبت كردم و سعي ميكردم كه با اين دروغها آن را تسلي بدهم . كم كم خودم هم داشت باورم ميشد كه اينها همه راست است . اما خوب ميدانستم كه جواب اين آزمايشهاي تخصصي كمتر اشتباه است . اما بهتر بود كه به خودم هم دروغ ميگفتم . اين جوري باورش براي نگار هم راحت تر بود . قرار شد يك آزمايش ديگر بدهد و با هم دو تايي فردا برويم و اين آزمايش را بدهد و كمي هم بيرون تفريح كنيم . آزمايش را كه داد ، با هم رفتيم بيرون كمي گشتيم ، نگار را كافي شاپي كه هميشه بعد از دانشگاه به آنجا ميرفتيم بردم . بعد از آن هم سينما رفتيم . يك سر هم رفتيم پارك ساعي كمي قدم زديم و نگار هم به من تكيه داده بود و آرام آرام قدم ميزد . بعد از اين روز كه براي نگار شروع دوباره و براي من تنها يك صفحه اضافي خاطرات بود ، نگار را رسوندم منزلشان و خودم با كلي فكر و خيال برگشتم خانه . شب خاله مريم تماس گرفت . كلي از من تشكر كرد كه حال نگار را عوض كردم به طوري كه مثل نگار قبلي شده و از اين حرفها . ته دل آرزو ميكردم كه اين اوضاع دوام داشته باشد . خاله مريم تنها از يك چيز نگران بود و اون مسئله اين بود كه جواب نگار دوباره مثبت باشد . من تازه به اين فكر افتادم كه اگر جواب مثبت بود چي كار كنم ؟ براي دوبار يك كلك و دروغ را نميشود به كار برد . من مطمئن بودم كه نگار از بين ميرفت . قبل از اينكه حتي با بيماري بجنگد . دو روز بعد رفتم آزمايشگاه كه آزمايش نگار را بگيرم . قرار اين بود كه من آزمايش را بگيرم و به نگار بگويم . باز با كلي ورق روبرو شدم كه چيزي از آنها نميفهميدم ، پس رفتم صفحه آخر و وقتي چشمم به نتيجه آزمايش افتاد دنيا دور سرم چرخيد . من سعي كرده بودم كه فقط به اشتباه بودن آزمايش اول فكر كنم نه اينكه ... نه اينكه فكر كنم كه شايد هم نگار واقعا" سرطان دارد . بله جواب باز هم مثبت بود . رفتم توي پاركي كه نزديك آزمايشگاه بود . برگ آزمايش دستم بود و از بس آن را فشار داده بودم مچاله شده بود . تا ميتوانستم زدم زير گريه و براي مظلوميت نگار و جفاي اين چرخ نا كردار گريه كردم . يك ساعتي گذشته بود . تازه يادم افتاد كه نگار منتظر من هست . تصميم خودم را گرفته بودم . يك جعبه شيريني و يك دسته گل رز زيبا خريدم و به سمت منزل نگار روانه شدم . ميدانستم كه منتظر من هست . تا خواستم زنگ در را بزنم ديدم در باز شد . تا چشمهاي نگار با چشمهاي من تلاقي كرد سعي كردم كمي لبخند گوشه لبهاي من باشد . اما تا گل و شيريني را ديد زد زير گريه . من تعجب كردم و دستهايش را گرفتم و گفتم چرا گريه ميكني ؟؟؟ ... نگار جواب داد : تو خيلي خوبي . من بايد بهترين خبرم عمرم را از تو ميشنيدم . تو هميشه راست ميگفتي اين بار هم راست گفتي كه آزمايش اشتباهي بوده است . من هميشه مديون تو هستم و هق هق گريه اش بلند شد . گفت : من را ببخش كه آن حرفها را به تو زدم . من هم گفتم : نه ديگر نشد . حالا كه توبهم پيشنهاد كردي من هم حرفهاي تو را گوش ميكنم تا از دست تو راحت بشوم . آخر زني كه هميشه اشكش در مشكش هست و هر روز يك جوري بهانه مياره و نميدانم مثل تو هست به چه درد من ميخوره . تازه با اين قيافه اي كه الان داري مثل پيرزنها هستي . مگر اينكه مخم معيوب باشد كه به حرفهايت گوش نكنم . يك لبخند زدم كه خودم تلخي اش را حس كردم . اميدوار بودم كه بتوانم يك جوري با اين شوخي هايي كه هميشه بين من و نگار بود اين غم دروني را پنهان كنم . نگار باز اخم كرد . من ميدانستم كه معمولا" وقتي به من اخم ميكند چي ميشده ؟ اما اين دفعه نميخواستم فرار كنم . باز هم يك نيشگون گرفت كه من آرزو ميكردم كه آن قدر فشار ميداد كه من بميرم . اما بر خلاف هميشه زود رها كرد و گفت : كاوه بسه من يك كاري دارم بايد برويم و انجام دهيم . گفتم بابا بگذار من بيام يك استراحت بكنم بعد هر كاري داشتي من در خدمتم . گفت : نه من نذر كردم اگر جواب مثبت بود برم يك سر امامزاده صالح ويك نذري كه دارم انجام بدهم . گفتم باشد پس زود حاضر شو كه الان ديگر خيابانها شلوغ ميشود . وقتي داشت دور ميشد برگشت و نگاهي كرد و از چمشانش قدرشناسي و شادي ميباريد . ناخودآگاه گريه ام گرفت و كم كم به هق هق تبديل شد و سيل اشك سرازير شد . خواستم بروم داخل ماشين تا راحتتر گريه كنم كه خاله مريم از پشت سر من را صدا زد . گفت : كاوه ، نگار گفت كه جواب منفي بوده ، پس چرا داري گريه ميكني . سرم را بالا آوردم و از چشمهاي خيس من و لرزش دستهايم آن چه را كه بايد ميفهميد را دانست . حالا دو نفري گريه ميكرديم كه صداي پاي نگار ما را به خود آورد . سعي كردم اشكهايم را پاك كنم اما چشمهاي قرمز من هويداي گريه اي طولاني بود . نگار چشمهاي من را نگاهي كرد و به من گفت : كاوه چرا گريه ميكني ؟ نكنه داري يك چيزي را از من پنهان ميكني ؟ من ديدم وضع بدي است . اين كاخ متزلزلي را كه ساختم در همان ابتداي كار بناي ويراني گذاشته است .