زخمی عشق

 زخمی عشق

 

من نگار را ده سالي بود كه ميشناختم . يعني اصلا" از بچگي با هم بوديم . خيلي همديگر را دوست داشتيم و طاقت جدايي يكديگر براي ما سخت بود . نگار دختر پر شوري بود . خانواده هاي ما با هم دوست بودن و براي همين از بچگي با هم بزرگ شديم . اين چند سال اخير هم كه در دبيرستان بوديم با بااينكه سرمون شلوغ بود ولي اشتياق ديدارمون بيشتر شده بود . وقتي بعد از يك مدت با من تلفني صحبت ميكرد مثل اين بود كه تمام دنيا را به من دادند . نگار هيچ وقت ناراحت نميشد ، يعني من ناراحتيش را نديده بودم . هميشه به من ميگفت كاوه كاشكي من يك برادر مثل تو داشتم . كاشكي هيچ وقت از تو دور نباشم . من ميگفتم : نه ديگه ، اگر تو هر روز من را ببيني كه از من سير ميشوي .. اخم ميكرد و ميگفت : من حتي اگر از صبح تا شب با تو باشم از ديدنت سير نميشوم . وقتي اين حرف را از او ميشنيدم دوست داشتم بزنم زير گريه ... سال آخر بود . با هم درس ميخوانديم و به هم كمك ميكرديم ، براي اينكه يك جا قبول شويم با هم انتخاب رشته كرديم و خلاصه با هم يك دانشگاه قبول شديم . خيلي عالي بود حالا ميتوانستم هر روز آن را ببينم . در كنارش باشم . همه توي دانشگاه ميدانستند كه نبايد نگاه چپ به نگار بيندازند و مزاحمش شوند چون آن وقت سر و كارشان با كاوه است . سال اول مثل برق و باد گذشت . از اين همه درس خسته شده بودم اما همه اين مشكلات با يك لحظه كنار نگار بودن فراموش ميشد . روز آخر بعد از امتحانات نگار گفت : بايد يك قرار مسافرت بگذاريم من نميدانم اين مدت بدون تو چيكار كنم ... گفت : واقعا" كه درست ميگي ، چون من بايد مواظبت باشم كه يك موقع زير سرت بلند نشه ... بازم اخم كرد و چنان نيشگوني از من گرفت كه تا ته دلم كباب شد . فقط داد زدم : آخ ... گفت حالا اين را داشته باش تا دفعه بعد چنان بلايي سرت بيارم كه نتواني بگي آخ ... گفتم : بيچاره شوهرت ، روي من بدبخت امتحان ميكني تا ... رسوندمش منزلشان . از آن ور هم رفتم سور و سات مسافرت را جور كنم . هفته بعد با پدر و مادرامون توي راه شمال بوديم . رفتيم ويلاي پدر من ... وقتي رسيديم نگار رفت استراحت كنه ، مثل اينكه اصلا" حالش خوب نبود .. تا روز بعد خوابيد و فرداي آن روز با هم رفتيم جنگل ... اما باز هم نمي توانست به خوبي راه برود و هر چند فدمي كه جلو ميرفتيم روي تنه درختي استراحت ميكرد تا باز چند قدم بر دارد . پس از يك هفته همگي برگشتيم تهران ... يك هفته اي از برگشتمان گذشته بود كه مادر نگار تلفن زد . گفت : كاوه سريع خودت را برسان اينجا باهات يك كار مهم دارم . نفهميدم كه چطور خودم را رساندم ، گفتم خاله مريم ( من به مادر نگار ميگفتم خاله ) چي شده ؟ اتفاقي افتاه ؟ گفت : وقتي برگشتيم نگار رفت پيش دكتر . دكتر هم برايش آزمايش نوشت و قرار بود كه امروز جواب آزمايش را بگيرد . ولي از وقتي كه برگشته در را روي خودش بسته و فقط ميخواد با تو حرف بزنه . فقط ميگه به كاوه بگين كه بياد اينجا . من رفتم كنار در اتاقش و در زدم و گفتم : نگار در را باز كن من آمدم تو را ببينم . بعد از چند ثانيه صداي چرخيدن كليد را در سوراخ كليد شنيدم . در باز شد . پرده هاي اتاق را كشيده بودند . اصلا" صورت نگار را نميشد ديد . نگار در را بست . وقتي به عقب برگشتم چيزي را ديدم كه باور نميكردم ، نگار گريه كرده بود . چشمهايش قرمز بود و پر اشك . گفتم نگار چي شده ؟ چرا گريه كردي؟ نگار جوابم را نداد . صداي قلبم را ميشنيدم كه داشت از قفسه ي سينه ام بيرون مي آمد . با صدايي كه قلبم را لرزوند گفت : همه چيز تمومه ، تو بايد من را فراموش كني . من ديگر به درد تو نميخورم حتي اگر نخواهي كه من را فراموش كني مجبور ميشي كه من را فراموش كني . من زياد وقت ندارم و تنها ميخواستم كه اين را به تو بگويم ، براي آخرين بار توي چشمهايت نگاه كنم و تمام خاطرات را در صورتت مرور كنم . گفتم : نگار تو حالت خوب نيست . اصلا" معلوم هست كه داري چي ميگي ؟ برگ آزمايش را دستم داد ... من از اين همه عدد و رقم و حروف لاتين كه چيزي نميفهميدم ، اما صفحه آخر را كه ديدم در جا خشكم زد . پاهايم سست شد و روي تخت افتادم . باورم نميشد كه نگار من سرطان داشته باشد . اصلا" امكان ندارد كه نگار من سرطان خون داشته باشد ، آن كه سالم هست پس اين يعني چي ؟ نميدانستم كه چه چيزي بايد بگويم ، اما اين را خوب ميدانستم كه من نگار را دوست دارم و به او وابسته هستم . من كه نميتوانستم تركش كنم . سعي كردم كمي خونسرد باشم . برگه را به كناري انداختم و گفتم كه چي ؟ من كه به تو گفته بودم تا آخرش با تو هستم . از كجا معلوم كه اين آزمايش درست باشد ؟ اصلا" تو كه ميداني وضعيت اين آزمايشگاههاي ايران چه جوريه !! ... يارو مرده ميرود آزمايش اعتياد ميدهد بعد كه بهش جواب آزمايش را ميدهند برايش آزمايش بارداري ميارند ... واقعا" كه ... تو كه اين قدر زود باور و نا اميد نبودي ... خيلي با نگار صحبت كردم و سعي ميكردم كه با اين دروغها آن را تسلي بدهم . كم كم خودم هم داشت باورم ميشد كه اينها همه راست است . اما خوب ميدانستم كه جواب اين آزمايشهاي تخصصي كمتر اشتباه است . اما بهتر بود كه به خودم هم دروغ ميگفتم . اين جوري باورش براي نگار هم راحت تر بود . قرار شد يك آزمايش ديگر بدهد و با هم دو تايي فردا برويم و اين آزمايش را بدهد و كمي هم بيرون تفريح كنيم . آزمايش را كه داد ، با هم رفتيم بيرون كمي گشتيم ، نگار را كافي شاپي كه هميشه بعد از دانشگاه به آنجا ميرفتيم بردم . بعد از آن هم سينما رفتيم . يك سر هم رفتيم پارك ساعي كمي قدم زديم و نگار هم به من تكيه داده بود و آرام آرام قدم ميزد . بعد از اين روز كه براي نگار شروع دوباره و براي من تنها يك صفحه اضافي خاطرات بود ، نگار را رسوندم منزلشان و خودم با كلي فكر و خيال برگشتم خانه . شب خاله مريم تماس گرفت . كلي از من تشكر كرد كه حال نگار را عوض كردم به طوري كه مثل نگار قبلي شده و از اين حرفها . ته دل آرزو ميكردم كه اين اوضاع دوام داشته باشد . خاله مريم تنها از يك چيز نگران بود و اون مسئله اين بود كه جواب نگار دوباره مثبت باشد . من تازه به اين فكر افتادم كه اگر جواب مثبت بود چي كار كنم ؟ براي دوبار يك كلك و دروغ را نميشود به كار برد . من مطمئن بودم كه نگار از بين ميرفت . قبل از اينكه حتي با بيماري بجنگد . دو روز بعد رفتم آزمايشگاه كه آزمايش نگار را بگيرم . قرار اين بود كه من آزمايش را بگيرم و به نگار بگويم . باز با كلي ورق روبرو شدم كه چيزي از آنها نميفهميدم ، پس رفتم صفحه آخر و وقتي چشمم به نتيجه آزمايش افتاد دنيا دور سرم چرخيد . من سعي كرده بودم كه فقط به اشتباه بودن آزمايش اول فكر كنم نه اينكه ... نه اينكه فكر كنم كه شايد هم نگار واقعا" سرطان دارد . بله جواب باز هم مثبت بود . رفتم توي پاركي كه نزديك آزمايشگاه بود . برگ آزمايش دستم بود و از بس آن را فشار داده بودم مچاله شده بود . تا ميتوانستم زدم زير گريه و براي مظلوميت نگار و جفاي اين چرخ نا كردار گريه كردم . يك ساعتي گذشته بود . تازه يادم افتاد كه نگار منتظر من هست . تصميم خودم را گرفته بودم . يك جعبه شيريني و يك دسته گل رز زيبا خريدم و به سمت منزل نگار روانه شدم . ميدانستم كه منتظر من هست . تا خواستم زنگ در را بزنم ديدم در باز شد . تا چشمهاي نگار با چشمهاي من تلاقي كرد سعي كردم كمي لبخند گوشه لبهاي من باشد . اما تا گل و شيريني را ديد زد زير گريه . من تعجب كردم و دستهايش را گرفتم و گفتم چرا گريه ميكني ؟؟؟ ... نگار جواب داد : تو خيلي خوبي . من بايد بهترين خبرم عمرم را از تو ميشنيدم . تو هميشه راست ميگفتي اين بار هم راست گفتي كه آزمايش اشتباهي بوده است . من هميشه مديون تو هستم و هق هق گريه اش بلند شد . گفت : من را ببخش كه آن حرفها را به تو زدم . من هم گفتم : نه ديگر نشد . حالا كه توبهم پيشنهاد كردي من هم حرفهاي تو را گوش ميكنم تا از دست تو راحت بشوم . آخر زني كه هميشه اشكش در مشكش هست و هر روز يك جوري بهانه مياره و نميدانم مثل تو هست به چه درد من ميخوره . تازه با اين قيافه اي كه الان داري مثل پيرزنها هستي . مگر اينكه مخم معيوب باشد كه به حرفهايت گوش نكنم . يك لبخند زدم كه خودم تلخي اش را حس كردم . اميدوار بودم كه بتوانم يك جوري با اين شوخي هايي كه هميشه بين من و نگار بود اين غم دروني را پنهان كنم . نگار باز اخم كرد . من ميدانستم كه معمولا" وقتي به من اخم ميكند چي ميشده ؟ اما اين دفعه نميخواستم فرار كنم . باز هم يك نيشگون گرفت كه من آرزو ميكردم كه آن قدر فشار ميداد كه من بميرم . اما بر خلاف هميشه زود رها كرد و گفت : كاوه بسه من يك كاري دارم بايد برويم و انجام دهيم . گفتم بابا بگذار من بيام يك استراحت بكنم بعد هر كاري داشتي من در خدمتم . گفت : نه من نذر كردم اگر جواب مثبت بود برم يك سر امامزاده صالح ويك نذري كه دارم انجام بدهم . گفتم باشد پس زود حاضر شو كه الان ديگر خيابانها شلوغ ميشود . وقتي داشت دور ميشد برگشت و نگاهي كرد و از چمشانش قدرشناسي و شادي ميباريد . ناخودآگاه گريه ام گرفت و كم كم به هق هق تبديل شد و سيل اشك سرازير شد . خواستم بروم داخل ماشين تا راحتتر گريه كنم كه خاله مريم از پشت سر من را صدا زد . گفت : كاوه ، نگار گفت كه جواب منفي بوده ، پس چرا داري گريه ميكني . سرم را بالا آوردم و از چشمهاي خيس من و لرزش دستهايم آن چه را كه بايد ميفهميد را دانست . حالا دو نفري گريه ميكرديم كه صداي پاي نگار ما را به خود آورد . سعي كردم اشكهايم را پاك كنم اما چشمهاي قرمز من هويداي گريه اي طولاني بود . نگار چشمهاي من را نگاهي كرد و به من گفت : كاوه چرا گريه ميكني ؟ نكنه داري يك چيزي را از من پنهان ميكني ؟ من ديدم وضع بدي است . اين كاخ متزلزلي را كه ساختم در همان ابتداي كار بناي ويراني گذاشته است .

 

منو تنها نذار

 

سريع در ذهنم دنبال جوابي ميگشتم كه ناگهان گفتم : اين گريه از خوشحاليست . گفت : يعني چي ؟ من هم سريع گفتم : من تو را از مادرت خواستگاري كردم و مادرت هم از طرف خودش موافقت كرده است . نگار مثل دختر بچه ها كمي سرخ شد . خاله مريم هم نگاه متعجبي به من انداخت و با چشماني متعجب و غمناك من را مينگريست . آن شب با نگار و خاله مريم رفتيم امامزاده من كلي گريه كردم و به درگاه خدا التماس كردم كه جان من را بگيره و نگار را شفا بدهد . براي من زندگي بدون نگار غير قابل تحمل بود . بعد از چند روز كه قضيه را براي پدر و مادرم تعريف كردم آشوب بزرگي در منزل ما شروع شد . من تنها پسر خانواده و در واقع تك فرزند بودم و مادرم هم با اين موضوع مخالف بود . ميگفت : تو داري خودت را الكي گول ميزني و تابع احساسات شدي و يك چيزي گفتي . آخر هم كارش به تهديد رسيد كه من را هرگز نميبخشد و از اين حرفها . بالاخره با ميانجيگري پدرم كه مثل هميشه به نظر من احترام ميگذاشت راضي شد كه به خواستگاري نگار بياد . البته كاش كه اصلا" نمي آمد . در تمام طول خواستگاري نگار را نگاه ميكرد و با اين نگاه ميتوانست قلب نگار را از سينه اش بيرون بكشد . تنفر از چشمان مادرم ميباريد . من نمي توانستم مادرم را سرزنش كنم . چون آن هم براي آينده من نقشه هاي زيادي داشت و خوشبختي من را ميخواست . اما بر عكس نگار همه اش من را نگاه ميكرد و گاهگاهي لبخندي يا چشمكي به من ميزد . قلبم گرفته بود . اميدوار بودم كه هيچ وقت نگار متوجه دروغ من نشود . دوست داشتم براي نگار بهترين زندگي را فراهم كنم و حتي اگر شده مدت كوتاهي با نگار در كنارش با خوشبختي زندگي كنم . در آن مجلس با صحبتي كه با پدرم كرده بودم ، قرار نامزدي و حتي عقد و ازدواج هم گذارده شد . عروسي در يك باغ برگزار ميشد و حتي مقرر شد كه هر خانواده به عنوان هديه چه چيزي را به اين نو عروس و داماد خواهد داد . چند روز گذشت و تلفن زنگ زد و من هم چون تنها بودم تلفن را برداشتم . خاله مريم بود . تا صداي من را شنيد هر چه فحش كه من شنيده يا تا به حال نشنيده بودم از خاله مريم شنيدم . مدام من را نفرين ميكرد و فحش ميداد . من حتي قدرت فكر كردن نداشتم تا چه برسد به اينكه دليل اين همه بي احترامي را بپرسم . تلفن را با صداي بلندي قطع كرد . بعد از يك مدت كوتاهي كه تازه فهميدم چي شده تازه به فكر افتادم كه با خاله مريم تماس بگيرم . اما هيچ كس جواب نداد . بسرعت لباس پوشيدم و رفتم در منزلشان . هر چي در زدم كسي در را باز نكرد . تا اينكه بعد از نيم ساعت كه آنجا منتظر بودم ديدم كه ماشين پدر نگار داخل كوچه پيچيد . وقتي ماشين جلوي در پاركينگ توقف كرد ، رفتم جلو و سلامي دادم . پدر نگار به من نگاهي كرد و با حركت سريعي دستش را بالا برد تا به من سيلي بزند ، اما همان طور كه من را از اين حركت مبهوت كرد ، دستش را به آرامي پايين آورد ... گفتم آخر اين چه رفتاري هست كه با من ميكنيد مگر من چي كار كردم كه اين چنين با من بدرفتاري ميكنيد ؟ گفت : ديگر ميخواستي چي كار كني ؟ تو كه نميخواستي اين كار را بكني چرا گفتي ؟ چرا دخترم را اميدوار كردي و بعد آن بلا را سرش آوردي ؟ ميداني الان نگار به خاطر تو نامرد تو بيمارستان هست.... گفتم : نگار من توي بيمارستان ... پدرش حرفم را قطع كرد . گفت : خفه شو تو لياقت اين را نداري كه اسم آن را ببري ؟ همان جا نشستم و گريه كردم . ذهنم ياري نميداد و من هم نميفهميدم كه اين مسائل چگونه به وقوع پيوسته است اما ميدانستم كه مسئله شومي اتفاق افتاده است . مثل اينكه دل پدر نگار براي من سوخت و شايد هم فهميده بود اگر من گناهكارم پس چرا دارم گريه ميكنم ... نميدانم اصلا" چرا من را با خودش به خانه برد !!! بالاخره از حرفهاي خاله مريم كه همراه با نفرينهاي گاه و بيگاهش بود فهميدم كه مادرم به نگار تلفن كرده و گفته كه جواب آزمايش دوم هم مثبت بوده و من هم براي دلداري و دلسوزي نگار قرار شده با آن ازدواج كنم وگرنه قصد چنين كاري را ندارم و بعد از آن حال نگار بد شده و آن را به بيمارستان بردند . من هم بعد از اينكه اين ماجرا را فهميدم با كلي قسم و آيه به آنها فهماندم كه من نگار را دوست دارم و قصدم هم ازدواج با آن هست و كلي التماس كردم تا من را پيش نگار بردند. نگار تا من را ديد سرش را برگرداند تا با من حرف نزند و من هم با اشاره سرم به پدرو مادر نگار گفتم كه ميخواهم با آن تنها صحبت كنم . خيلي طول كشيد كه من نگار را راضي كردم . خيلي گريه كردم . خودم هم تعجب ميكردم كه چطور اين همه اشك در من جمع شده بود تا من بتوانم نگار را راضي كنم كه با من ازدواج كند . هر چه آن مخالفت ميكرد و ناراحتي مادرم و بيماري خودش را بهانه ميكرد من هم با التماس و زاري و تهديد به خودكشي و اين جور چيزها سعي ميكردم كه قانعش بكنم . نميدانم چطور راضي شد !! اما اين را ميدانستم كه آن هم از ته قلب خواهان من هست و اين برگ برنده من بود . آخرين حرفي كه زد اين بود كه پس با مادرت چي كار كنيم ؟ گفت : يا راضي ميشود يا اينكه راضي نميشود در دو حالت من كار خودم را ميكنم . حتي اگر براي هميشه آن هم من را نفرين كند و یا حتي من را طرد كند . گرچه كه ميدانم پدرم ، مادرم را راضي ميكند . عروسي با كلي مهمان برگزار شد . نگار در آن لباس زيباي سپيد چون فرشتگان شده بود . تحسين مهمانها را از زيبايي توام با وقار نگار را ميشد از نگاههايشان فهميد . هيچ كس به غير از من و نگار و پدرو مادرهايمان از بيماري نگار خبري نداشت . اول از همه بعد از عروسي با نگار رفتم مشهد . چون نذر كرده بود كه حتما" بعد از ازدواج با من به مشهد بياد و براي آينده هر دوتامون دعا كند و پس از مشهد هم رفتيم كيش و از آن طرف هم اصفهان بعد از آن هم به شيراز رفتيم . ديگر بايد برميگشتيم . هم بايد ديدار مهمانها را پس ميداديم و هم اينكه آشيانه اي را كه با هم بنا كرده بوديم به سر و سامان برسانيم . فيلم عروسي هم آماده شده بود و من تازه ميديدم كه شكوه اين عروسي بيش از آنچه بوده كه من فكر ميكردم . واقعا" كه پدرم سنگ تمام گذاشته بود . سر سفره عقد ، دفعه دوم كه خطبه را ميخواندند من به نگار گفتم : بيا همين الان بله را بگو من را راحت كن ... اين قدر من را در انتظار گذاشتي ميترسم كه اين آخري جا بزني و من را توي خماريت بگذاري ... نگار آرام گفت : مگر نميداني كه رسم هست كه دفعه سوم بله را ميگن ؟ مگر اين چيزها را نميداني ؟ من هم با شيطنت گفتم نه براي اينكه اين بار اولم بوده كه عروسي ميكنم ... ديدم كه از زير كتم نگار داره نيشگون ميگريه ... گفتم ترا به خدا اينجا نه ... اما آن هم كار خودش را كرد ... نامرد فيلمبردارهمه اين صحنه ها را گرفته بود ... البته خوشبختانه اين قدر صداي عاقد بلند بود كه صداي پچ پچ ما را ضبط نكرده بود ... نگار داشت چمدانها را باز ميكرد و به من كه فيلم را نگاه ميردم توجهي نداشتم . نگاهي به چهره معصومش انداختم . احساس ميكردم نسبت به شب عروسي كمي بيرنگ تر شده است . اما كمي كه دقت كردم يادم آممد كه معمولا" عروسها شب عروسي آن قدر آرايش ميكنند كه كه معمولا" ميتوانند سر دامادها را كلاه بگذارند . كليد ويدئو را زدم و بقيه فيلم را نگاه كردم ............. چند روزي گذشت و يك شب نگار آمد پيش من . گفت : كاوه ميداني من عاشقتم . يعني از همان اول من عاشقت بودم . اصلا" نميدانم بايد به تو چي بگويم . هميشه دوستت داشتم و هر روز هم بر اين حس اضافه شده است ات به الان . ميداني تو مثل يك فرشته هستي ؟ كمتر مردي مثل تو پيدا ميشود كه اين قدر پاك باشد ... ميدانستي من آن موقع كه بيمارستان بودم دكتر گفته بود كه من تا 1 ماه بيشتر زنده نيستم ؟ اما وقتي از مسافرت برگشتيم دكتر به من گفت اگر قرار بود تو بميري بايد 3 ماه پيش ميمردي پس بدان اگر سرطان تو پيشرفته هست تو چيزي داري كه كمتر كسي در جايگاه تو ، آن را دارد كه تا به الان زنده ماندي .... ولي من ميدانم آن چيز عشق تو هست و آن شخص هم تو هستي كه براي من معجزه كردي ... تنها آرزوي من هميشه اين بوده كه من پيش تو باشم و در كنارت باشم كه تو اين امكان را به من دادي ... نميدانستم بايد چي بگم فقط گريه ميكرم چون ميدانستم كه من هم همين احساس و نظر را در مورد نگار دارم و مطمئنم كه بدون آن من هم ميميرم ... اشك از چشمهاي ما پايين ميريخت و به هم تكيه داده بوديم ... به من گفت اگر من مردم تو ميتواني زن بگيري يعني بايد زن بگيري كه خوشبخت باشي و من را خوشحال كني ... من نگار را دعوا كردم و گفتم اين چه حرفي است كه ميزني ... ميبيني كه الان من خوشبختم و تازه مطمئنم تو هم بهبود پيدا ميكني و من تو سالهاي سال با هم هستيم . شب خوابيديم . اما صبح احساس كردم حال نگار اصلا" خوب نيست . سريع رسوندمش بيمارستان ... نميدانم چرا احساس ميكردم كه دارد روح از بدنش خارج ميشود . لحظات آخر نگار من را صدا كرد و دستم را در دستانش گرفت و گفت : كاوه من هميشه عاشقت بودم من را ببخش من نميتوانم به قولم وفا كنم و تو را تنها ميگذارم و بوسه اي بر دستانم زد .. من گريه ميكردم . نگاه تلخي به من كرد و گفت : من هميشه با تو هستم و با لبخند زيبايي در آغوشم جان سپرد . من نميتواستم رفتن نگار را قبول كنم براي اينكه نگار براي من همه چيز بود دنياي من بود . اين سرگذشتم را نوشتم تا بگويم كه من نه براي ترحم بلكه براي آرزوي خودم براي عشقي كه هميشه داشتم با نگار ازدواج كردم و مطمئن هستم كه نگار را باز در دنيايي خواهم ديد كه در آنجا رنگ هيچ بيماري و دردي را نخواهيم ديد و در آنجا خوشبختي خودمان را كامل ميكنيم . من تنها با نگار كامل ميشوم .

     

بعد از يك هفته پليس كاوه را در ماشينش در حالي كه اين نامه و عكس عروسيش را دردست داشت پيدا كرد .

 

قلب كاوه از تحمل اين همه درد عاجز ماند و در تنهايي كاوه از حركت باز ايستاد .

 

برگرفته شده از وبلاگ زخمی عشق

                                                                    

همواره در قلب من خواهی ماند.

                                                                 

میلاد امام هشتم شیعیان مبارک باد  

ميلاد با سعادت
هشتمين ستاره تابناك آسمان امامت و ولايت، امام هشتم شيعيان
حضرت علی بن موسی الرضا (ع)
بر تمامي عاشقان خاندان عترت و طهارت
و بر تمامي آزاد مردان و آزاد زناني كه او را می شناسند مبارك باد

کبوتر حرم

میلاد شه خراسان مبارک

واسه اون گنبد زرين

 پشت كوه های خراسون مرقد پاكتو ديدن 

 واسه او صحن مطهر تو غروب كنار ايوون

 واسه كفترای معصوم  كه تو آسمون می گردن     واسه آدمای مغموم  كه ميان دخيل می بندن

 واسه اون هوای تازه  كه پر از عطر گلابه              گه دستم به ضريحت  برسه واسم يه خوابه   

 واسه اون حوض قشنگی  كه پر از آب زلاله         واسه سنگ فرشای ايوون كه برام خواب و خياله

                                دل من تنگه ميدونی             كاشكی قابلم بدونی

گوشه هایی از صفات و  ویژگی های علی بن موسی علیه السلام

ابراهيم بن عباس صولى گويد: هرگز نديدم چيزى از امام رضا عليه السلام پرسيده شود و او پاسخش را نداند و در زمان و عصر او كسى را داناتر و آگاه تر از او نيافتم.

همو مى گويد: هرگز نديدم ابوالحسن عليه السلام كسى را با سخن خود ناراحت كند و هرگز سخن كسى را قطع نمى كرد. هيچ گاه - در صورت قدرت و توانايى - حاجت كسى را رد نمى كرد. هرگز پاى خود را در برابر همنشينش نمى گشود و در نزد او بر جايى تكيه نمى داد. هرگز صداى آن حضرت به قهقه بلند نمى شد، بلكه خنده آن حضرت فقط تبسم بود.

حضرت عليه السلام همواره همراه غلامان بر سر يك سفره مى نشست و مىفرمود: هيچ كس را بر ديگرى برترى نيست مگر به تقوا و اطاعت از خداوند. يكى از همراهان حضرت در سفر امام عليه السلام از مدينه به خراسان چنين مى گويد:

با حضرت رضا عليه السلام در سفر خراسان همراه بودم. حضرت با تمام خدمتكاران و غلامان بر سفره واحدى مى نشست. روزى به حضرت عرض كردم: فدايت شوم بهتر است سفره بندگان و خدمتكاران را جدا فرمائيد. امام فرمود: ان الله تبارك و تعالى واحد و الام واحد و الاب واحد و الجزاء بالاعمال؛ خداى تبارك و تعالى- كه خداوند همه ما است- يكى است و همه از يك پدر و مادر هستيم و كيفر و پاداش همه به واسطه اعمال است، پس جدايى در طعام چرا؟

حضرت عليه السلام در پاسخ مردى كه به وى گفت بود« به خدا سوگند، تو بهترين مردمانى» فرمود: قسم نخور! هر كس از من متقى تر باشد و خداوند را از من بهتر بندگى نمايد از من بهتر است.

 

میلاد عشق مبارک

 حدیث سلسلة الذهب

امام در حركتش از مدينه به خراسان به شهر نيشابور رسيد مردم زيادى به استقبال امام عليه السلام شتافتند و از امام درخواست كردند تا آنها را با حديثى از پدران خود خشنود سازد. امام عليه السلام فرمود: پدرم از پدرش و او نيز از پدرش... تا على عليه السلام و او از رسول خدا(ص) و رسول خدا(ص) نيز از خداوند متعال نقل فرمود كه:

لااله الاالله حصنى فمن دخل حصنى امن من عذابي؛ لااله الاالله دژ استوار من است، پس هر كس در اين حصار وارد شود از عذابم محفوظ است.

امام چند قدمى حركت كردند و سپس برگشت و فرمود: بشرطها و انا من شروطها، به شرط هاى آن و من از جمله شرط هاى آن هستم.

سخنانی از امام رضا علیه السلام

تا كسى سه خصلت در او نباشد مؤمن نيست؛ سنتى از پروردگارش و سنتى از پيغمبرش و سنتى از ولى و امامش؛ پس سنتى كه از پروردگارش بايد داشته باشد راز پوشى است و سنتى كه از پيغمبرش بايد داشته باشد مدارا كردن با مردم است و سنتى كه از امامش بايد بياموزد شكيبايى كردن در شدت و سختى است.

ليست العبادة كثرة الصوم و الصلاة و انما العبادة فى التفكر فى الله؛ عبادت به زيادى نماز و روز نيست، همانا به زيادى تفكر در آثار خداوند است.

دوست هر انسانى عقل اوست، و دشمن هر انسانى، نادانى اوست.

فضيل بن يسار از امام عليه السلام روايت كرده كه گفت: ايمان برتر است از اسلام، و تقوا برتر است از ايمان، و يقين برتر است از تقوا و به بنى آدم چيزى بهتر و برتر  از يقين عطا نشده است.

حرم عشق

 

پيامبر اكرم صلي اللّه و عليه و آله  فرمودند :

زود باشد كه پاره اي از تن من در خراسان دفن گردد و هيچ مؤمني زيارت

 نمي كند او را مگر اينكه حق تعالي بهشت را بر او واجب گرداند و بدنش

 را بر آتش جهنّم حرام گرداند .

 

همچنين رسول الله صلّي الله و عليه و آله فرموده اند :

پاره اي از بدن من در خراسان دفن خواهد شد هرغمناكي كه او را زيارت

 كند البته حق تعالي غمش را زائل گرداند  وهر گناهكاري كه او را زيارت

 كند البته خدا گناهانش را بيامرزد .

 

همچنين از حضرت امام رضا  صلوات الله عليه روايت شده است كه

فرموده اند :

هر كه مرا زيارت كند با اين دوري قبر من بيايم به نزد او در سه موطن

در روز قيامت تا او را خلاصي بخشم از ترسهاي آنها :

در وقتي كه نامه هاي نيكوكاران در دست راست ايشان و نامه هاي بدكاران

در دست چپ ايشان پرواز كند و نزد صراط و نزد ترازوي اعمال

 

از امام محمّد تقي عليه السّلام ، يگانه فرزند علي بن موسي الرّضا صلوات

الله عليه روايت شده است :

در ميان دو كوه طوس قطعه اي از زمين است كه از بهشت برداشته شده

است هر كه داخل شود در آن ايمن خواهد بود در روز قيامت از آتش .

 

و همچنين از آن حضرت فرموده اند :

من ضامنم ازجانب حق تعالي بهشت را از براي هركه زيارت كند قبر پدرم

را بطوس در حالي كه عارف به حق آن حضرت باشد .

 

 

 یا غریب الغربا یا معین الضعفا

بابا تو دیگه کی هستی؟؟؟؟؟

 

بابا تو دیگه کی هستی؟؟؟؟؟


 مرا تنها مگذار! بي تو آسمان زيبا نيست و راه رفتن ابرها به راه رفتن مردگاني مي ماند كه از خوابي دير برخاسته اند.


با تشکرازدوست عزیزم محمد جواد نداف ازمشهد
 

 يه دوست فردي هست که آهنگ قلبت رو مي دونه و مي تونه وقتي تو کلمات رو فراموش مي کني اونارو واسه ات بخونه.

 بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه اونقدر تجربه که قويت کنه اونقدر غم که انسان نگهت داره و اونقدر اميد که شادت کنه.


 الو سلام منزل خداست؟؟ اين منم مزاحمي كه آشناست........ هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است...... ولي هنوز پشت خط در انتظار يك صداست......... شما كه گفته ايد پاسخ سلام واجب است....... به ما كه مي رسد حساب بنده ها جداست؟؟

با تشکرازدوست عزیزم سارا از قائمشهر



 غمم را در دلت جا میگذارم تورا تنهای تنها می گذارم از آن روزی که چشمم برتوافتاد تمام عمرمن هم رفت برباد تو گویی چشمهایت سهر می کرد که آنگونه دلم پر مهر می کرد نگاهت بیشه زاری بود سر سبز و من دیوانه آن بیشه سبز نگاهت بر نگاهم گرم تابید و این دلدادگی را عشق می دید.


اگرميتوانستم تو را مجازات كنم از تو مي خواستم به اندازه اي كه تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشي ولي افسوس... افسوس كه آنقدر تو را دوست دارم كه حاضر نيستم تو را حتي اينچنين مجازات كنم......

 يک انسان مي تواند آزاد باشد بي بزرگ بودن اما هيچ انساني نمي تواند بزرگ باشد بي آزاد بودن.

 بيا تا برات بگم آسمون سياه شده ديگه هر پنجره اي به ديواري وا شده بيا تا برات بگم گل تو گلدون خشكيده دست سردم تا حالا دست گرمي نديده بيا تا مثل قديم واسه هم قصه بگيم گم بشيم تو رؤيا ها قصه از غصه بگيم بيا تا برات بگم قصه بره و گرگ كه چه جور آشنا شدن توي اين دشت بزرگ آخه شب بود مي دوني بره گرگو نمي ديد بره از گرگ سياه حرفاي خوبي شنيد بره تنها رو گرگ به يه شهر تازه برد بره تا رفت تو خيال گرگ پريد و اونو خورد بره باور نمي كرد گفت شايد خواب مي بينه.

 تو گفتی در دلت من جاودانم و من گفتم که می خواهم بمانم تومی گفتی امیدی نیست یارا و من سوگند می خوردم خدایا که یادت را ز دل هرگز نرانم به غیر از نام توبرلب نخوانم ولی افسوس ازکارزما که دل می گشت دنبال بهانه من ازعشق خیالی خسته بودم به دورخویش تاری بسته بودم.

 موضوعي كه در ذهن داريد به نوعي حالت سكون رسيده است. ديگر هيچ چيز تازه ايي نمي توانيد از اين وضعيت به دست آوريد. يا بايد عوامل تازه اي وارد ماجرا كنيد و يا از حالت سكون تان بيرون بياييد و به جلو پيش برويد. دور شدن از يك موقعيت راكد اغلب حالت بسيار دشواري است زيرا ممكن است خود را بدون هيچ انگيزه و انرژي و نيرويي بدانيد. در واقع اين وضعيت همة بنية شما را گرفته و بسيار اساسي است كه در اسرع وقت دست به كاري بزنيد،‌ چرا كه تنها شانس موفقيت شما همين است.

با تشکرازدوست عزیزی که هنوز خودشون رو معرفی نکردند.