عشق را از یاد نبر.

لحظه ها در گذرند لحظه ها هم به شتاب از پی هم می گذرند هر نفس فرصت سبزی است که بر باد رود يا به افسوس زمانی که گذشت يا در انديشه فردايی دور يا در اندوه ندانستن ها و به هر جاذبه دل بستن ها در حصاری که به دور تن خود ساخته ايم همه در فاصله ها مشغله ها غرق شديم چه بسا ثانيه هايی که به غفلت بگذشت چه بسا ثانيه هايی که در آن می شد از تجربه لبريز شويم می شد از تلخی تکرار به ”گذشتن و ماندن“ برسيم اندکی هم در ”همين اکنون“ انديشه کنيم لحظه ای سبز که ديروز به فکرش بوديم فرصتی است که گر رفت، دگر باره نمی آيد باز...
باتشکر ازدوست عزیزم سارا از قائمشهر
مرا تنها مگذار! بي تو آسمان زيبا نيست و راه رفتن ابرها به راه رفتن مردگاني مي ماند كه از خوابي دير برخاسته اند.
هفته عاشقي شنبه: با نگاهي عاشقانه مست شدم يكشنبه: به او گفتم گرفتارت شدم دوشنبه: همچو ليلي عاشق صحرا شدم سه شنبه: بي وفايي كرد و من گريان شدم چهارشنبه: اسير هجرانش شدم پنج شنبه: او رفت و من درعاشقي فاني شدم جمعه: بي او تنها شدم و از تنهاي .... .....................................................................
باتشکر ازدوست عزیزم ساسان از اصفهان
ديگر غروب را نگاهي نخواهم کرد...صبح سپيد را صدايي نخواهم زد...شکايت از فلک از دوستان ندارم....زدستم رفت اميدم...آن نو بهارم.... که ديگر کار با مخلوق ندارم.
هزار و يک آرزو داشت که رفت. چشم به راهي داشت که رفت.دلي به وسعت دريا داشت که رفت.جوابم نداد .صدايم نکرد. فقط ديدم که خنديد و رفت.
دوستت دارم نه به اندازه بارون چون يه روز بند مياد !.............دوستت دارم نه به اندازه برف چون يه روز آب ميشه !.................... دوستت دارم نه به اندازه گل چون يه روز پزمرده ميشه !................دوستت دارم به اندازه دنيا چون هيچوقت تموم نميشه.
فيزيک نخوندم , ولي مي دونم « هر عملي را عکس العملي است...» غير از عشق من به تو و مي دونم که واحد اندازه گيري عشق , ژول و کالري و وات و... نيست ********** زيست شناسي نخوندم , ولي مي دونم قلب همون دله که مي تونه براي يه نفر تنگ بشه يا تندتر بزنه ********** شيمي نخوندم , ولي مي دونم اگه عشق نباشه ملکول هاي هيدروژن و اکسيژن نمي تونن اينقدر محکم همديگه رو فشار بدن که اشک جفتشون در بياد
منو عشق شما منو دست دعا منمو يک دل غمگينو بار سنگينو غم فردا منمو يک دل بيقرار تنگ منمو يک فصل بهاري بيرنگ منو دنيايي بي صدا انتظاري پر بها که دلش خونه منمو چند قاب عزيز سهراب منمو لحظه هاي غريبو بي تاب منمو آواز خون شهرم که تک و تنها با تو ميخونه.
در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان . قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبهيه دار از من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم
کاش مي دانستي چقدر دلم براي ضرب آهنگ قدمهايت گرمي نفسهايت، مهرباني صدايت تنگ شده کاش مي دانستي چقدر دلواپس توام کاش مي دانستي چقدر تنهام ، چقدر خسته ام و چقدر به حضور سبزت محتاجم و هميشه از خودم مي پرسم اين همه که من به تو فکر کنم تو هم به من فکر مي کني؟
زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد. با وفاترين دوست به مرور زمان بي وفا شد. اين پرپر شدن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است.
باتشکر ازدوستان عزیزم ناهید و نیلوفر