همیشه در قلب منی.

دارم از تنهایی دیونه می شم چیزی بگو چه جوری یه لحظه آروم بشینم چیزی بگو فکرخواب وخوردن از سرم پرید چیزی بگو فصل پائیزدل منم رسید چیزی بگو واسه خاطر خودت چیزی بگو تا نرفتم ازدلت چیزی بگو دارم ازتنهای دیوونه میشم چیزی بگو چه جوری یه لحظه آروم بشینم چیزی بگو.
باتشکر ازدوست عزیزم سارا از قائمشهر
امشب به غصه دلم گوش مي كني فردا مرا چو قصه فراموش مي كني.
باتشکر ازدوست عزیزم گلسا تدین از شیراز
خداوند گفت:اکنون بهشت را به تو نشان خواهم داد آنها به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شدند دیگ غذا"جمعی از مردم"همان قاشقهای دسته بلند"ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند! آن مرد گفت نمی فهمم چرا مردم در اینجا شادند در حالی که در اتاق دیگر بدبخت هستند با آنکه همه چیزشان یکی است؟ خداوند تبسمی کرد و گفت:خیلی ساده است در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنندهر کس با قاشق غذا در دهان دیگری میگذارد چون ایمان دارد که کسی هست در دهانش غذایی بگذارد.
باتشکر ازدوست عزیزم ساسان از اصفهان
فانوسكهاي بي تحمل ..... يه دشت ِ سرد و خالي از گل روزهاي بي خاطره من ..... حضورت از ثانيه ها كم تو موندگار ِ شرقي اما ..... من رهسپار ِ مغرب ِ سرد درگير ِ هجرتي غريبم ..... همراه ِ باد ِ تند ِ ولگرد تو نبض ِ آخرين ترانه .... تُو فصل ِ اول ِ سكوتي.
مرگ در راه عزّت جز زندگى جاويد، و زندگى با ذلّت جز مرگ بىحيات نيست.
امشب دوباره زمزمه های پاک عشق در عمق ذره ذره این خاک پیکرم چونان نسیم خروشان طرف شط آرام و بی صدا در حلقه های هزاران امید سرخ می کاودم در اندیشه این حال بی نفس کز این حدیث شرم شباهت به خاکیان حالی بود که شکایت به آشیانه برم ؟
من همونقدر پر عشق ام همونقدر پر دردم که عاشقايه دنيا نميرسند به گردم.
چون دستم بوی گل میداد مرا به جرم چیدن گل محکو م کردند .. اما کسی فکر نکرد شاید ... من هم گلی کاشته با شم ......
هنوز برگ سوار حرف اول باد است.هنوز انسان چیزی به آب می گوید و در ضمیر چمن جوی یک مجادله جاریست.
باتشکر ازدوست عزیزم ناهید