با همه بی سر و سامانیم باز بدنبال پریشانیم

در تو چیزی هست که دیدن یا ندیدنت تورا از من نمی کاهد هرگاه شعله می گیری از بیرون تا درونم ازمی دانم تا نمی دانم هایم را زیر و زبر می کنی عجیب تر آنکه هرگزدرمن غروب نکرده ای چه شامگاهان، چه روزهای ابری در من باریده ای بیش از آنچه آسمان بر زمین در من ریشه داری از چشم تا دل خورشید را می دانم که آتش است تو را نه او هر روز غروب می کند وتو هر لحظه در من می زایی هزار خورشید بی غروب را هزار بار لذت اولین بار عاشق شدن را در تو چیزی هست که نمی دانم در من چیزی هست که می دانم امید دوباره دیدنت.
دلتنگی هایم بیش از ستاره ها یند به عدد بزرگی تو انگشتهایم برای شمردن خوبی ها کم می آیند وقتی تو سرآغاز شمردن باشی نامت را نه بر دفتر که بر دل نگاشته ام تا مباد بادی ، آبی ، آتشی پاکش کند بیش از آنی که با مردن کاسته شوی با رفتن فراموش.... سفارش می کنم آنگاه که دستانم را خاکها پاسبانی می کنند دلتنگی هایم را برایت پست کنند به آدرسی که همه می دانند : جهان --- همتا !
روی شانه های من دو فرشته لانه دارند یکی خوبی های تو را می نویسد یکی بدی های مرا از چشمان تو دور می کند.
می خوام بگم دوست دارم اما چشام بارونیه سهم نداشتنت برام سیاهیه ، ویرونیه دلم میخواد شبای غم کنارچشمات بشینم از آسمون آرزو گلای عشق و بچینم دلم میخواد پنجره رو تا سقف رویا وا کنم هی تو چشای ناز تو نگا ، نگا ، نگا کنم تنگی دلتنگی ها مو یکی یکی برات بگم تو سختی های زندگی خودم هواخواهت بشم می خوام بگم دوست دارم اما چشام بارونیه قسمت این نبود نات سیاهیه، ویرونیه.
نمی دانم کجایی، با که هستی ولی باران که می بارد هوا بوی تو را دارد.
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ بسوی کدام قبله نماز می گذاری که دیگران نگذارده اند؟
وقتی باران می بارد ، دلم می خواهد قدم بزنم. قدم که می زنم دلم می خواهد در کنار تو باشم.در کنار تو که هستم دلم می خواهد دیوانه وار نگاهت کنم.افسوس که باران بوی رفتن می دهد . و سهم چشم های من جز نگاه به آسمان دلگیر و بارانی هیچ نیست. در کنار دردهایم راه می روم. این خیابان چندم است که دارم عاشق می شوم!
با تشکر ازدوست عزیزم صدف از قائمشهر
به ديدارم بيا هر شب/در اين تنها و تاريک خدا مانند/دلم تنگ است/شبم را روز کن در زير سر پوش سياهي ها/دلم تنگ است.
چقدر ساده مرا جا گذاشتي روزي/و بر عشق من اما گذاشتي روزي/نه حرف ماندن و رفتن نبود/تو بي بهانه دلت را گذاشتي روزي/چقدر حرف قشنگيست دوستت دارم/به روي حرمت انا گذاشتي روزي...
جامه اي بافته ام تارو پودش همه عشق/خو استم تا به تو اش هديه کنم/ليک ديدم که در ان گوشه باغ لاله اي پنهاني با نسيمي ميگفت جامه عشق برازنده اي هر قامت نيست.
رفتنت اغاز ويرانيست حرفش را نزن/ابتداي يک پريشانيست حرفش را نزن/گفته بودي چشم بردارم من از چشم بردارم از چشمهاي تو/چشمان بي تو بارانيست حرفش را نزن.
باتشکر ازدوست عزیزم نیلوفر
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()