و خدايي كه همين نزديكيست*
روزي مردي ايتاليايي در خواب مي بيند كه خداوند به او مي گويد آيا دوست داري صحنه هايي از زندگي ات را پيش رويت نشان دهم. مرد از خود اشتياق نشان مي دهد. آن گاه در جلوي چشم هاي او افقي مانند ساحل دريا ظاهر مي شود و او آينده خود را مي بيند كه در لحظه هاي سخت، دو ردپا بر روي شن هاي ساحل است.

مرد از خدا مي پرسد اين ردپاهاي چه كساني است؟ خداوند مي گويد: يكي از آن تو و ديگري از آن من كه همراه تو هستم در سختي ها مرد مسرور مي شود، در صحنه اي ديگر او مصيبت بزرگ تري را پيش روي خود مي بيند و بر روي ماسه ها تنها يك رد پا را مشاهده مي كند، با گله به خداوند مي گويد: پس چرا من را تنها گذاشتي. اينها ردپاي من است كه تنها در مشكلات رهايم.

خداوند مي گويد اين رد پاي تو نيست. رد پاي من است. مرد مي پرسد پس من كجا هستم. خدا مي گويد: تو در آغوش مني وقتي سختي ها از همه سو به تو هجوم مي آورند.

 

*از نوشته مژگان ايلانلو در روزنامه شرق